پیشاپیش از همه خوانندگان به خاطر لحن گزنده این نوشته معذرت می خواهم اما امیدوارم درک کنید که اگر ناسزایی است برای سزاواران است.
نو دولت کیست؟چیست؟و ویژگی های آن کدامست؟ نودولت یک مرام شخصیتی است که ویژگی های زیر را داراست:
1:تازه به دوران رسیده است و پرگرد و خاک. هر جا می رود غلغله ای بر پا می کند و پا بر روی دم همگان می گذارد.
2:کم مایه است و پر ادعا،زیرا که حاصل ضرب مایه افراد در ادعای آن ها همواره عددی است ثابت .
3:سخنانش پر هیجان است،حکایت از بوی قرمه سبزی کله اش، یا به زبان ادبی آتشی در دلش دارد.
4:زود داغ می کند ،آمپر می چسباند و زمین و زمان را به مبارزه می طلبد.
5:وقت معرکه درست در آن هنگام که کار گره می خورد، همان هنگام که مرد از نامرد مشخص می شود،جا می زند و کم می آورد، کم می آورد و گریه می کند، گریه می کند و حاشا میکند.
حال به توصیفات بالا بخوانید شرح یک نو دولت دانشگاه ما را یا همان شرح بدبختی های ما را.
کیوان امیری الیاسی یکی از نو دولتیان نو ظهور دانشگاه ماست که در اندک مدتی خوش درخشید و با طی کردن پله های ترقی در زمینه علوم معقول و منقول به مقام استادی رسید به گونه ای که ظرف یک سال از طرفدار دو آتشه "معین مشارکتی" به یک "مارکسیست رادیکال" ارتقا مقام داد و چنان در بحر مکاشفات عظیم فرو رفت که بدون آن که "کاپیتال"مارکس را خواند این کتاب اساسی مارکس را با علم حضوری و به صورت شهودی دریافت و خود را مستغنی از خواندن آن دانست و روزی از روزهای جوانی_ شرمنده روزگار نو جوانی _ادعای مارکسیست بودن کرد. کیوان با همان استعداد شگرف و مثال زدنی اش توانست با پای چپ خود لنگ لنگان و چپول منشانه چنان سریع بدود که خود و پایش را از شر هر گونه "دترمینیسم" حاکم بر هم انددیشان و دگر اندیشان رهایی بخشد و با گذر از خیال باطل "رویونیست" رفقای مکتبی پای بر افلاکی گذارد بالاتر از دیکتاتوری پرولتاریا. جایی که مارکس و انگلس حرکت رادیکال خود را در همانجا به پایان برده بودند. اما کیوان که علاوه بر ویژگی نو دولتی همواره یار و هوادار رفقای مکتبی خود بوده و بار ها اعلام کرده است که" رفیق یعنی همه چیز" این بار هم وفای به عهد کرد و بر مقام دستگیری از "رفیق مارکس" برآمد و او را در بحث فوق سنگین "دیکتاتوری پرولتاریا" یاری رساند تا با کمک هم "بلانکی" را که مثل کنه، آرای کثیفش را به مارکس چسبانده بود،پایی زنند و او را به تماشاگه راز راه ندهند تا "بلانکی" مدعی در همان مقامات "دیکتاتوری پرولتاریا" در مقام انکار بماند و بی خبر از همه جا حیران و سرگردان به دنبال کوکب هدایت بگردد تا جانش به در آید.
اما ماجرای کیوان امیری الیاسی و سیر وسلوک بی وقفه اش به همین جا ختم نشد. صادق نوابی که در بر انداختن نو دولتیان ید طولایی داشت و در این کار جانی بر آتش نهاده بود به مانند آنان که سر به زیر دارند و دلی طوفانی، نوک قلم را تیز کرد تا بر روند سیر و سلوک یک شبه کیوان امیری الیاسی استپی زند. او با رجوع به متون قدیمه مارکس و مکاتب چپ سعی کرد تا تا کیوان را از آن فلک برترین به پایین کشاند و از او رک و راست بخواهد تا به جای دم زدن از "دترمینیسم" و "رویونیسم" یک دلیل بیاورد که او را بتوان مارکسیست دانست، فقط و فقط یک دلیل؟
آوردن یک دلیل کار سهل و ساده ای است اما شأن قدسی و فوق الفلکی کیوان امیری الیاسی که خود را عموی جنبش چپ پیشرو جهانی می دانست شأنی فراتر از دلیل و برهان بود. شأنی سزاوار عشق و پرستش. نه اقامه دلیل و برهان. نسبت کیوان به جنبش چپ نسبت محور آسیاست به خود آسیا و جنبش چپ است که باید خود را با او تنظیم کند نه آن که کیوان خود را با آن تطبیق دهد. پس کیوان براین عنصر خاطی چپ، سخت تازید و او را چنان کوبید که "پولاد کوبند آهنگران".
اما کیوان دلایل صادق را "آبگوشتی" و "منبری" خواند و او را به داشتن "روحیه قرون وسطایی" و "تشکیلات دادگاه تفتیش عقاید" متهم کرد.خوانندگان عزیز را نمی دانم اما خودم را میگویم که هم با آبگوشتیان و اهالی دیزی سرای طرشت آشنایی دارم و هم با اهل محراب و منبر. آبگوشتیان اساسا شأن عمو کیوان را درک نمی کنند و اگر روزی روزگاری با چنین موجود فوق الفلکی برخورد کنند که دم از "د...تر...مینیسم"و "ری...د...نیسم"می زند ابتدا با چند فحش رکیک و خانمان سوز به استقبالش می روند و سپس کتکی بر او می زنند، کتک زدنی. چنان که در تاریخ حکایت کتک خوردن او نقل همه محافل انجمن ها و توده های مبارز شود و تا سال ها مبارزان بر این واقعه تلخ بگریند و پیرهن چاک زنند و دم گیرند که:
"کیوان بر سر دار این نکته خوش سراید
کز دیزی خور نپرسید امثال این مسائل".
اما اهالی محراب و منبر هم حدیث خود را دارند گویند که هنگامی که طلبه های جوان در ابتدا پا به حوزه می گذارند و استاد برایشان چند سری از قواعد اعلال و صرف و نحو را می گوید چون به خانه آیند با متری یا چوب خطی یا خط کشی سینه خود را اندازه گیرند تا گشایش آنرا ثبت کنند و پس از مدتی _البته بیش از یک سال،آخر هر کسی که کیوان نمی شود_گشایش این سینه به قدری می شود که در زمین مانند آن نبینی و گویی خداوند متعال گنجایش سینه را بیش از اندازه کل افلاک کرده است و همین جا ست که مقام شامخ آیت اللهی شایسته و بایسته منبری قصه ما می شود و با صدای بلند میخواند
"یک سال ز کودکی به استاد شدیم
یک چند هم ز استادی خود شاد شویم"
شادان و خندان خبر فتح خوارزم و بخارا را به دیگر بلاد و دیگر بچه های جنبش می رساند که ما هم ب///له.
حال با این توصیفات خودتان قضاوت کنید که مدعیات صادق آبگوشتی و منبری است یا کیوان؟ آقای کیوان امیری الیاسی مدعیات صادق با آن همه استدلال و استناد به متون اصلی "رفیق مارکس"آیا آبگوشتی است؟اگر هنوز هم فک مبارک بر آری می چرخد پیشنهاد می کنم با صادق به دیزی سرای طرشت بروید و مقالات ارزشمند خود را به پیش آقای قهرمانی پرزنت کنید تا فرجام کار دستتان آید.
اما در مورد افاضات حضرت علیه در مورد منبری بودن سخنان صادق انصاف دهید و بگویید کدامتان منبری اید؟ مگر اهل منبر نیستند که به هنگام ادعا و فضل فروشی خود را معصوم تر از علی جای می زنند و در راه و رسم دینداری و معرفت چنان دهان خود را باز می کنند که هر که نداند آنان را آیات و مواهب خداوندی میداند؟ و مگر شما نیستید که به رسم، آنان چنان دهان را از لغات پر طمطراق پر می کنید که هر که نداند شما را شارح کبیر آرای "مارکس و انگلس" میداند؟ مگر همان منبریان نیستند که از راه و رسم سلوک فقط لباس و عمامه اش را به عاریت گرفتند و مگر همین شما نیستید که از راه و رسم مبارزه و جان نهادن در ره آرمان خلق فقط کله تراشیدن و سیگار کشیدنش را آموخته اید؟ بی پرده بگویم ،آقای کیوان امیری الیاسی فوق الفلکی منبری آبگوشتی نشناس،"از نمد مالیدن فقط هن و هون آن را یاد گرفته ای".
اما پس از جوابیه ی دندان شکن پشت افکن کیوان امیری الیاسی (!!!) به صادق، صادق کاسه صبرش لبریز شد و در جواب کیوان،گذشته او را جلوی چشمانش آورد و عهد قدیم را به رخ کیوان کشید تا به آمدگان و رفتگان و ناآمدگان و تارفتگان هشدار دهد:
"آنکه ما در این ملک سلیمان کردیم
ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است"
آری،صادق یاد قدیم کرد، یاد روزهای 22 اسفند 84 و از سخن پردازی ها و لاف زنی های بی حد و حصر آقای کیوان امیر الیاسی ... گفت و این که آن "همه قول و غزل تعبیه در منقارش" به هنگام عمل که می رسید چگونه به "خواهش و التماس و گریه و طرح تکریم" یا بهتر بگویم "طرح تعظیم" بدل می شد.صادق حکایتگر این نکته بود که کیوان هنگام سخن "امیری" می کرد و به هنگام عمل "غلامی".
این حکایت بر کیوان گران تر آمد و او با سخت جانی هر چه تمام تر،این بار نوک قلم را به سمت آرمان امیری چرخاند تا علاوه بر جنگیدن با "رفقای اسیر سوبژکتیوتیسم" با "لیبرال" منشان هم بجنگد و اسوه ای باشد برای همه ی مبارزان رادیکال در ره آرمان های خلق. در جوابیه کیوان به صادق صحبت از همه چیز شد الا صادق،به جای رد مدعیات صادق،پاچه ی آرمان امیری را گرفت.
و از آن بدتر كه ره دروغ را در پيش گرفت. دروغي كه ماركس آرزومند بود تا به هنگام تشكيل جامعه سوسياليسم آرماني خود از آسمان ذهنيت خلق رخت بربندد و دنياي عقلانيت ديگر شاهد وجود ايدئولوژي و فريب بزرگ يا همان آگاهي كاذب نباشد. اما حيف و صد حيف، افسوس و هزار افسوس كه كيوان اميري الياسي، چه زود اين آرزوها را بر باد داد"يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد"ماركس اگر فكر همه جا را كرده بود فكر اين جا را نكرده بود. آخرچه سرمايه داري و چه مدهب با آن همه گستردگي تبليغاتي و حاكميت بين الاذهاني ديگر نمي توانند آرمان اميري را به جاي علي عبدي جاي زنند.اما كيوان اميري فوق الفلكي منبري آبگوشتي نشناس مزور، از اين عهده خوب بر آمد وچنان لگدي بر تابوت مرحوم ماركس دروغ ستيز نواخت كه فرياد ماركس در آمد كه "تو هم".
آري، كيوان هم . او چنان ره انكار و دروغ را در پيش گرفت كه "از دروغش خنده آمد خلق را". وقايعي را انكار كرد كه بسياري شاهد آن بودند و ناظر آن. گویا میبایست اين شاهدان را هم به كيوان يادآوري كرد.آرمان اميري و شروين قلي زاده و آرش صادقي بر كيوان تاختند و شهود را به كيوان ياد آوري كردند و به صد زبان گفتند :آقاي كيوان اميري الياسي..."شرمي از مظلمه خون سياووشت باد"آخر دروغ پردازي هم حد و اندازه اي دارد. شما كه آنقدر املايت پر غلط است كه طومارها سياه مي شود و وبلاگ ها نوشته ميشود و هر كدام هم شاهدان و ناظراني دارند چرا به راه انكار مي روي؟ آخر چرا راه و رسم لاف زني را فراموش نمي كني تا بعدا مجبور نشوي انكار نمايي؟ آخر چرا مي گويي كه" منطق من مشت منه "تا بعدها زيرش زني؟
آقاي كيوان اميري الياسي مشفقانه و درد مندانه مي گويم اين راه و رسم مبارزه نيست، اصلا اين راه و رسم زندگي نيست. آخر مگر تواضع و سنجيده صحبت كردن چه مشكلي دارد كه به لاف زني و اسير احساسات شدن فروخته شود؟ بدان كه جنبش چپ تنها و تنها از ناحيه افرادي ضربه خورده است كه فقر تئوريك داشته اند و غناي عمل. به جاي انديشه به عمل كوركورانه دست زدند و خود را و جنبش را دچار فلج فكري و تشكيلاتي نمودند. كيوان، بيا و در اين چاه مرو. وقت براي عمل بسيار است.انديشه را پاس بدار."سرمايه"را"چه بايد كرد"را "رد تئوري بقا" را...پاسداشت انديشه با تواضع است نه غرور، با سكوت است نه لاف زني، با ايستادگي و تعهد است نه جا زدن و گريه كردن.
"افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است"
به خدا كه دلم ميسوزد، دلم مي سوزد براي انديشه اي كه تو پاسبان آني انديشه اي كه تو مهمان يكي دو روزه آني همانطور كه تو مهمان يكي دو روزه ديگر انديشه ها بودي. دلم ميسوزد براي انديشه اي كه تو نودولت آني.
يا رب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه غلب و دغل در كار انگلس مي كنند "

