تبليغاتX
غربت فلسفه (تا رهایی دانشجویان امیرکبیر)

پیشاپیش از همه خوانندگان به خاطر لحن گزنده این نوشته معذرت می خواهم اما امیدوارم درک کنید که اگر ناسزایی است برای سزاواران است.

نو دولت کیست؟چیست؟و ویژگی های آن کدامست؟ نودولت یک مرام شخصیتی است که ویژگی های زیر را داراست:

 

1:تازه به دوران رسیده است و پرگرد و خاک. هر جا می رود غلغله ای بر پا می کند و پا بر روی دم همگان می گذارد.

2:کم مایه است و پر ادعا،زیرا که حاصل ضرب مایه افراد در ادعای آن ها همواره عددی است ثابت .

3:سخنانش پر هیجان است،حکایت از بوی قرمه سبزی کله اش، یا به زبان ادبی آتشی در دلش دارد.

4:زود داغ می کند ،آمپر می چسباند و زمین و زمان را به مبارزه می طلبد.

5:وقت معرکه درست در آن هنگام که کار گره می خورد، همان هنگام که مرد از نامرد مشخص می شود،جا می زند و کم می آورد، کم می آورد و گریه می کند، گریه می کند و حاشا میکند.

 

حال به توصیفات بالا بخوانید شرح یک نو دولت دانشگاه ما را یا همان شرح بدبختی های ما را.

کیوان امیری الیاسی یکی از نو دولتیان نو ظهور دانشگاه ماست که در اندک مدتی خوش درخشید و با طی کردن پله های ترقی در زمینه علوم معقول و منقول به مقام استادی رسید به گونه ای که ظرف یک سال از طرفدار دو آتشه "معین مشارکتی" به یک "مارکسیست رادیکال" ارتقا مقام داد و چنان در بحر مکاشفات عظیم فرو رفت که بدون آن که "کاپیتال"مارکس را خواند این کتاب اساسی مارکس را با علم حضوری و به صورت شهودی دریافت و خود را مستغنی از خواندن آن دانست و روزی از روزهای جوانی_ شرمنده روزگار نو جوانی _ادعای مارکسیست بودن کرد. کیوان با همان استعداد شگرف و مثال زدنی اش توانست با پای چپ خود لنگ لنگان و چپول منشانه چنان سریع بدود که خود و پایش را از شر هر گونه "دترمینیسم" حاکم بر هم انددیشان و دگر اندیشان رهایی بخشد و با گذر از خیال باطل "رویونیست" رفقای مکتبی پای بر افلاکی گذارد بالاتر از دیکتاتوری پرولتاریا. جایی که مارکس و انگلس حرکت رادیکال خود را در همانجا به پایان برده بودند. اما کیوان که علاوه بر ویژگی نو دولتی همواره یار و هوادار رفقای مکتبی خود بوده و بار ها اعلام کرده است که" رفیق یعنی همه چیز" این بار هم وفای به عهد کرد و بر مقام دستگیری از "رفیق مارکس" برآمد و او را در بحث فوق سنگین "دیکتاتوری پرولتاریا" یاری رساند تا با کمک هم "بلانکی" را که مثل کنه، آرای کثیفش را به مارکس چسبانده بود،پایی زنند و او را به تماشاگه راز راه ندهند تا "بلانکی" مدعی در همان مقامات "دیکتاتوری پرولتاریا" در مقام انکار بماند و بی خبر از همه جا حیران و سرگردان به دنبال کوکب هدایت بگردد تا جانش به در آید.

اما ماجرای کیوان امیری الیاسی و سیر وسلوک بی وقفه اش به همین جا ختم نشد. صادق نوابی که در بر انداختن نو دولتیان ید طولایی داشت و در این کار جانی بر آتش نهاده بود به مانند آنان که سر به زیر دارند و دلی طوفانی، نوک قلم را تیز کرد تا بر روند سیر و سلوک یک شبه کیوان امیری الیاسی استپی زند. او با رجوع به متون قدیمه مارکس و مکاتب چپ سعی کرد تا تا کیوان را از آن فلک برترین به پایین کشاند و از او رک و راست بخواهد تا به جای دم زدن از "دترمینیسم" و "رویونیسم" یک دلیل بیاورد که او را بتوان مارکسیست دانست، فقط و فقط یک دلیل؟

آوردن یک دلیل کار سهل و ساده ای است اما شأن قدسی و فوق الفلکی کیوان امیری الیاسی که خود را عموی جنبش چپ پیشرو جهانی می دانست شأنی فراتر از دلیل و برهان بود. شأنی سزاوار عشق و پرستش. نه اقامه دلیل و برهان. نسبت کیوان به جنبش چپ نسبت محور آسیاست به خود آسیا و جنبش چپ است که باید خود را با او تنظیم کند نه آن که کیوان خود را با آن تطبیق دهد. پس کیوان براین عنصر خاطی چپ، سخت تازید و او را چنان کوبید که "پولاد کوبند آهنگران".

اما کیوان دلایل صادق را "آبگوشتی" و "منبری" خواند و او را به داشتن "روحیه قرون وسطایی" و "تشکیلات دادگاه تفتیش عقاید" متهم کرد.خوانندگان عزیز را نمی دانم اما خودم را میگویم که هم با آبگوشتیان و اهالی دیزی سرای طرشت آشنایی دارم و هم با اهل محراب و منبر. آبگوشتیان اساسا شأن عمو کیوان را درک نمی کنند و اگر روزی روزگاری با چنین موجود فوق الفلکی برخورد کنند که دم از "د...تر...مینیسم"و "ری...د...نیسم"می زند ابتدا با چند فحش رکیک و خانمان سوز به استقبالش می روند و سپس کتکی بر او می زنند، کتک زدنی. چنان که در تاریخ حکایت کتک خوردن او نقل همه محافل انجمن ها و توده های مبارز شود و تا سال ها مبارزان بر این واقعه تلخ بگریند و پیرهن چاک زنند و دم گیرند که:

 

"کیوان بر سر دار این نکته خوش سراید

   کز دیزی خور نپرسید امثال این مسائل".

 

اما اهالی محراب و منبر هم حدیث خود را دارند گویند که هنگامی که طلبه های جوان در ابتدا پا به حوزه می گذارند و استاد برایشان چند سری از قواعد اعلال و صرف و نحو را می گوید چون به خانه آیند با متری یا چوب خطی یا خط کشی سینه خود را اندازه گیرند تا گشایش آنرا ثبت کنند و پس از مدتی _البته بیش از یک سال،آخر هر کسی که کیوان نمی شود_گشایش این سینه به قدری می شود که در زمین مانند آن نبینی و گویی خداوند متعال گنجایش سینه را بیش از اندازه کل افلاک کرده است و همین جا ست که مقام شامخ آیت اللهی شایسته و بایسته منبری قصه ما می شود و با صدای بلند میخواند

 

"یک سال ز کودکی به استاد شدیم

    یک چند هم ز استادی خود شاد شویم"

 

شادان و خندان خبر فتح خوارزم و بخارا را به دیگر بلاد و دیگر بچه های جنبش می رساند که ما هم ب///له.

حال با این توصیفات خودتان قضاوت کنید که مدعیات صادق آبگوشتی و منبری است یا کیوان؟ آقای کیوان امیری الیاسی مدعیات صادق با آن همه استدلال و استناد به متون اصلی "رفیق مارکس"آیا آبگوشتی است؟اگر هنوز هم فک مبارک بر آری می چرخد پیشنهاد می کنم با صادق به دیزی سرای طرشت بروید و مقالات ارزشمند خود را به پیش آقای قهرمانی پرزنت کنید تا فرجام کار دستتان آید.

اما در مورد افاضات حضرت علیه در مورد منبری بودن سخنان صادق انصاف دهید و بگویید کدامتان منبری اید؟ مگر اهل منبر نیستند که به هنگام ادعا و فضل فروشی خود را معصوم تر از علی جای می زنند و در راه و رسم دینداری و معرفت چنان دهان خود را باز می کنند که هر که نداند آنان را آیات و مواهب خداوندی میداند؟ و مگر شما نیستید که به رسم، آنان چنان دهان را از لغات پر طمطراق پر می کنید که هر که نداند شما را شارح کبیر آرای "مارکس و انگلس" میداند؟ مگر همان منبریان نیستند که از راه و رسم سلوک فقط لباس و عمامه اش را به عاریت گرفتند و مگر همین شما نیستید که از راه و رسم مبارزه و جان نهادن در ره آرمان خلق فقط کله تراشیدن و سیگار کشیدنش را آموخته اید؟ بی پرده بگویم ،آقای کیوان امیری الیاسی فوق الفلکی منبری آبگوشتی نشناس،"از نمد مالیدن فقط هن و هون آن را یاد گرفته ای".

اما پس از جوابیه ی دندان شکن پشت افکن کیوان امیری الیاسی (!!!) به صادق، صادق کاسه صبرش لبریز شد و در جواب کیوان،گذشته او را جلوی چشمانش آورد و عهد قدیم را به رخ کیوان کشید تا به آمدگان و رفتگان و ناآمدگان و تارفتگان هشدار دهد:

 

"آنکه ما در این ملک سلیمان کردیم

ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است"

 

آری،صادق یاد قدیم کرد، یاد روزهای 22 اسفند 84 و از سخن پردازی ها و لاف زنی های بی حد و حصر آقای کیوان امیر الیاسی ... گفت و این که آن "همه قول و غزل تعبیه در منقارش" به هنگام عمل که می رسید چگونه به "خواهش و التماس و گریه و طرح تکریم" یا بهتر بگویم "طرح تعظیم" بدل می شد.صادق حکایتگر این نکته بود که کیوان هنگام سخن "امیری" می کرد و به هنگام عمل "غلامی".

این حکایت بر کیوان گران تر آمد و او با سخت جانی هر چه تمام تر،این بار نوک قلم را به سمت آرمان امیری چرخاند تا علاوه بر جنگیدن با "رفقای اسیر سوبژکتیوتیسم" با "لیبرال" منشان هم بجنگد و اسوه ای باشد برای همه ی مبارزان رادیکال در ره آرمان های خلق. در جوابیه کیوان به صادق صحبت از همه چیز شد الا صادق،به جای رد مدعیات صادق،پاچه ی آرمان امیری را گرفت.  

و از آن بدتر كه ره دروغ را در پيش گرفت. دروغي كه ماركس آرزومند بود تا به هنگام تشكيل جامعه سوسياليسم آرماني خود از آسمان ذهنيت خلق رخت بربندد و دنياي عقلانيت ديگر شاهد وجود ايدئولوژي و فريب بزرگ يا همان آگاهي كاذب نباشد. اما حيف و صد حيف، افسوس و هزار افسوس كه كيوان اميري الياسي، چه زود اين آرزوها را بر باد داد"يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد"ماركس اگر فكر همه جا را كرده بود فكر اين جا را نكرده بود. آخرچه سرمايه داري و چه مدهب با آن همه گستردگي تبليغاتي و حاكميت بين الاذهاني ديگر نمي توانند آرمان اميري را به جاي علي عبدي جاي زنند.اما كيوان اميري فوق الفلكي منبري آبگوشتي نشناس مزور، از اين عهده خوب بر آمد وچنان لگدي بر تابوت مرحوم ماركس دروغ ستيز نواخت كه فرياد ماركس در آمد كه "تو هم".

آري، كيوان هم . او چنان ره انكار و دروغ را در پيش گرفت كه "از دروغش خنده آمد خلق را". وقايعي را انكار كرد كه بسياري شاهد آن بودند و ناظر آن. گویا میبایست  اين شاهدان را هم به كيوان يادآوري كرد.آرمان اميري و شروين قلي زاده و آرش صادقي بر كيوان تاختند و شهود را به كيوان ياد آوري كردند و به صد زبان گفتند :آقاي كيوان اميري الياسي..."شرمي از مظلمه خون سياووشت باد"آخر دروغ پردازي هم حد و اندازه اي دارد. شما كه آنقدر املايت پر غلط است كه طومارها سياه مي شود و وبلاگ ها نوشته ميشود و هر كدام هم شاهدان و ناظراني دارند چرا به راه انكار مي روي؟ آخر چرا راه و رسم لاف زني را فراموش نمي كني تا بعدا مجبور نشوي انكار نمايي؟ آخر چرا مي گويي كه" منطق من مشت منه "تا بعدها زيرش زني؟

آقاي كيوان اميري الياسي مشفقانه و درد مندانه مي گويم اين راه و رسم مبارزه نيست، اصلا اين راه و رسم زندگي نيست. آخر مگر تواضع و سنجيده صحبت كردن چه مشكلي دارد كه به لاف زني و اسير احساسات شدن فروخته شود؟ بدان كه جنبش چپ تنها و تنها از ناحيه افرادي ضربه خورده است كه فقر تئوريك داشته اند و غناي عمل. به جاي انديشه به عمل كوركورانه دست زدند و خود را و جنبش را دچار فلج فكري و تشكيلاتي نمودند. كيوان، بيا و در اين چاه مرو. وقت براي عمل بسيار است.انديشه را پاس بدار."سرمايه"را"چه بايد كرد"را "رد تئوري بقا" را...پاسداشت انديشه با تواضع است نه غرور، با سكوت است نه لاف زني، با ايستادگي و تعهد است نه جا زدن و گريه كردن.

 

"افتادگي آموز اگر طالب فيضي 

              هرگز نخورد آب زميني كه بلند است"

 

به خدا كه دلم ميسوزد، دلم مي سوزد براي انديشه اي كه تو پاسبان آني انديشه اي كه تو مهمان يكي دو روزه آني همانطور كه تو مهمان يكي دو روزه ديگر انديشه ها بودي. دلم ميسوزد براي انديشه اي كه تو نودولت آني.

 

يا رب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان

               كاين همه غلب و دغل در كار انگلس مي كنند "

 

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 11:43  توسط احسان  | 

دردا که در گنجينه به ماران بگشودند

روزگار غريب همواره چشم زشتش رو به ماست . اين بار روزگار چشم استاد فلسفه اين ديار را زشت کرد .دکتر حميد رضا نمازي پس از خروج از دانشگاه تهران مورد هجوم عده اي ناشناس ديگر آشناي همه قرار گرفت . مهاجمان چشم او را پاره کردند و زير چشمش را کبود و بدون هيچ مشکلي آنهم در ميدان فلسطين صحنه را ترک کردند و به طعنه گفتند:چشمشو نگاه کن.

شبيه حکايت بالا را بارها شنيده ايم .کدام انديشمند راستين اين ديار است که مورد مهرورزي اربابان قدرت قرار نگرفته است. چند انديشمند را برشمارم که قرباني سالاران هيکل و بازو  يا همان سفلگان پياده نظام قدرت قرار نگرفته باشند.چندمين بار است که ارباب قدرت فقر انديشه اش را در لواي مشت جاهلان و قداره بندان و چوب بدستان پنهان مي کند و به صورت شرم آوري علم مهرورزي را بلند ميکند.

گر مهرورزي از اين است که اينان دارند

واي اگر از پس امروز بود فردايي

آري دوباره استادي قرباني شد درست در همان هنگام که از کلاس درس مي آمد تا در پناه آن بتواند اندکي خاک غربت از چهره انديشه اين ديار بزدايد اسير غربت خويش در ميان رجاله ها شد. رجاله هايي که سيم گرفتند تا سنگ زنند.

جاي آن است که خون موج زند در دل لعل

زين تغابن که خزف مي شکند بازارش

منتظر نظرات شما در محکوميت اين حادثه خواهم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط احسان  | 

بررسي رمان تهوع، اثر ژان پل سارتر

  مقاله «شك دكارت، يقين آگوستين» ، مصداق «حرف ، حرف می آورد» شد و دوستي به تبع آن صحبت از اگزسيتانسياليسم را پيش كشيد. بد نديدم كه با توجه به آن در مورد اگزسيتانسياليسم بحث كنيم. براي شروع اين بحث به بررسي كتاب «تهوع» مي پردازيم. زيرا كه به زعم من دو كتاب مهم اين مكتب فلسفي،يكي« تهوع» است و ديگري «ترس و لرز» سورن كيركه گور، كه در مقاله بعد، به بررسي آن هم مي پردازيم. در بررسي اين كتاب، شيوه اي خاص را در پيش گرفته ام كه هم پاي پيش رفتن داستان نكات فلسفي آن را هم آشكار كنيم تا هم رويه داستان حفظ شود و هم رويه پرداخت فلسفه اگزسيتانسياليسم. بنابراين چندان به سبك نگارش و نكات ظريف ادبي آن نمي پردازيم هر چند كه بي توجه هم نخواهيم بود. به نوعي هم پاي رو كانتين، رو به روز پيش مي رويم و نقل داستان مي كنيم و همراه سارتر، نكات فلسفي او را توضيح مي دهيم. كه شيوه مدنظر خود سارتر هم اين گونه است، او در اينجا خود را به روكانتن قلب كرده است و به زبان ادبي نكات فلسفي را پيشاپيش بيان داشته است.

«در سي سالگي موفق شدم كه در تهوع، باور كنيد خيلي صادقانه وجود ناموجه و ناگوار همنوعانم را بنويسم و وجود خودم را تبرئه كنم، من روكانتن بودم ، در شخص او ، بدون خودپسندي، تار و پود زندگيم را نشان دادم».

شروع رمان با يك صفحه بي تاريخ است و به صورت بي مقدمه به ما نشان مي دهد كه تغييري در زندگي روكانتن به وجود آمده است. به نوعي او ديگر نمي تواند مانند قبل به زندگي ادامه دهد ، چگونگي ايجاد اين تغيير چندان مهم نيست ، زيرا در فلسفه هاي اگزستيانس ، چگونگي تغيير و مكانيزم آن قابل توضيح نيست، از نظر كركه گور ، آدمي بايد در يك خلاء عقلاني دست به يك حركت غير عقلاني و غير قابل توضيح زند، در يك لحظه بدون هيچ اميدي و توضيحي به سمت وادي نامعلوم جهش كند ، از نظر «ياسپرس» اين تغييرات و جهش ها در يك شرايط مرزی مانند مرگ، آبرو، رنج و پيكار حاصل مي شود اما باز هم مكانيزم و چگونگي آن مجهول است. مارسل هم با تأكيد ويژه بر مقوله راز و تفكيك آن از مقوله مسأله تغييرات بنيادي زندگي انسانها را راز مي داند، امري كه فقط بايد توسط فرد آدمي، رمزگشايي شود. و يا حتي درك شود نه آن كه براي ديگران قابل توضيح باشد مانند مسأله علمي. در اينجا هم به صورت بي مقدمه روكانتن را در وسط تغيير مي يابيم بدون آنكه سرچشمه هاي اين تغيير را بشناسيم زيرا كه قابل توضيح نيستند. اولين نكته ای که برای او،از اين درون ميدان تغيير بودن ،حاصل می شود،آن است كه بايد زمان را پاس بدارد:

«بهتر از همه آن است كه رويدادها را روز به روز نوشت».

و خوب ببيند:

«از اختلافهاي مختصر و امور واقع كوچك، ولو آنكه ناچيز به نظر بيايند نبايد غفلت كرد».

برای روکانتن حتي اين كه اين نتايج را چگونه گرفته است هم مهم نيست و مهم تر آنكه از پي تغيير رويداد در زندگيش، او فهميده است كه اين تغيير، حاصل تغيير اشياي پيراموني است.

«بايد گفت كه اين ميز، خيابان، مردم ، كيسه توتونم را چطور مي بينم، زيرا همه اينهاست كه تغيير كرده ، بايد دامنه و ماهيت اين تغيير را بدقت تعيين كرد».

تغيير اشياي پيرامون، به دو روز قبل از ورق بي تاريخ برمي گردد جايي كه او دلش خواسته مانند ديگر بچه ها پله پله بازي كند اما ناگهان مي ايستد و از كارش منصرف مي شود، سنگ ريزه حال او را به هم مي زند. «يك چيزي بود كه ديدمش و حالم را بهم زد».

پس از اين واقعه ، ترس فرا مي رسد. «به هر حال يقين دارم كه ترسيده بودم يا دچار احساسي از آن دست شده بودم».

و بلافاصله حس مي كند «اين تغييرات همه به اشياء مربوط اند». ديگر رو كانتين شك نمي كند كه چيزي بر سرش آمده است. پس «دلم مي خواهد تا دير نشده خودم را خوب بفهمم».

فهميدن آغاز مي شود. اما چگونه ؟

       سارتر در 1905  در پاريس متولد شد، پدرش افسر نيروي دريايي هنگامی که سارتر 2 ساله بود مرد و او در خانه پدربزرگ مادري اش رشد كرد. پس از طي دوره كارشناسي و با يك سال وقفه، در دوره دكتراي فلسفه دانشگاه پاريس قبول شد. به تقرير سيمون دوبوار، در سال 1932 به واسطه ريمون آرون كه بعدها در قضاياي 1968 در برابر يكديگر قرار گرفتند با هوسول آشنا شد و در سال 32 به آلمان رفت تا فلسفه پديدارشناسي او را بخواند. سارتر در آنجا متوجه شد كه هر نوع آگاهي‌اي، آگاهي به "چيزي" است و نمي تواند به صورت محض باشد.آگاهی همواره "متعلقی" دارد.هنگامی که شما به چیزی فکر نمی کنید در حقیقت اصلا فکر نمی کنید.پس حتما اندیشه متعلقی دارد. همچنین او پذیرفت که این آگاهی از "چیز"ها باید در حالت "تعلیق"حاصل شود مثلاً شما يك درخت را تصور كنيد، اگر مي خواهيد نسبت به "خود درخت"، آگاهي كسب كنيم بايد آنرا به صورت مجزا و غير وابسته به همه چيز ، يعني "همان درخت" را در نظر بگيريم و آنگاه به حالت علم حضوري آنرا دريابيم. اما اگر نخواهيم آنرا به صورت مجزا و غير وابسته در نظر بگيريم ، بايد بگوييم كه مثلاً "درخت سبز است" اما اين آگاهي ، در مورد درخت است نه در مورد آن درخت خاص. ما مي خواهيم "آن درخت" را بشناسيم نه "درخت" را. پس بايد آنرا به صورت "خالص" و "غير وابسته" و در حالت "تعليق"یا همان "اپوخه" در نظر گرفت تا بتوان همان درخت و فقط همان را شناخت. "درختي در كنار سواحل مديترانه، تحت وزش باد شمال ، با سبزي گونگي خاص خود و سايه گستري به اندازه يك متر و..."

سارتر به شدت تحت تأثير اين فلسفه قرار گرفت. فلسفه اي كه آگاهي را همواره آگاهي به "چيزي" مي‌دانست و به آن "صورتي انضمامي" مي داد ديگر لازم نبود موضوع معرفت يا متافيزيك ، اموري متعالي و يا "انتزاعي" باشند بلكه آگاهي مي تواند و بايد به امور ملموس، تعلق گيرد. امور ملموسي همچون انسان يا يك كوكتل. آگاهي به اين امور تعلق مي گيرد ، نه به اموري كه «چيز» بودن آن زير سؤال است اموري مانند «جوهر اشياء» يا «خدا» يا «بهشت و  جهنم» و ... . آگاهي ، ديگر فقط آگاهي به "چيزي" است. همين وبس. به قول دیگرآگاهي همواره التفات به چيزي است. "آگاهي با نوعي التفات همراه است". سپس سارتر، "آگاهي از حيث التفاتي" را اين گونه ادامه مي‌دهد. «اگر آگاهي همواره، آگاهي به "چيزي" است ، آن "چيز" همان است كه ما مي توانيم نسبت به آن آگاه شويم». دوباره مثال درخت را در نظر بگيريد. در آن حالت آگاهي ناب از درخت، ما فقط همان درخت را در ذهن داريم اصلاً به غير از اينكه آن درخت در كنار سواحل مديترانه است تحت وزش باد شمالي است، سبزي خاصي دارد ما چه چيز را در دست داريم؟ چگونه مي شود گفت كه درخت جوهري دارد كه از آگاهي ما پنهان است ؟ چگونه مي توان دم از وجود جوهري در آن زد، كه قادر به شناخت آن نيستيم؟" مگر ما به غير از همان چه كه از "درخت" بر ما نمودار مي شود چه چيز ديگري داريم" ؟ "وجود درخت مگر همان نيست كه از درخت بر ما پديدار شده است" ؟ پاسخ منفي به اين سؤال عين آن است كه ما به كسي كه تا به حال هيچ مكتوبي از خود به جاي نگذاشته ، بگوييم كه نويسنده قابلي است. جوهر نويسندگي را دارد. خوب اگر داشت كه بايد چيزي مي نوشت. چگونه مي توان به "حافظ شيراز" قابليت نوشتن رمان را نسبت داد در حاليكه هيچ گاه اين كار را نكرده است. پس «وجود همان است كه بر ما پديدار مي شود». وجود همان است كه نمايانده مي شود ، آن درخت هيچ نيست جز همانكه مي نماياند، به دنبال هيچ معناي افزون و والايي براي آن نبايد گشت. آنچه هست همان است كه پديدار است. نه آنكه "صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي". هيچ زبريني ، معنايي زيرين ندارد. پس براي سارتر اين مشي جديد فلسفي پديدارشناسي هوسرل "متضمن طرد اختلاف قراردادي ديرينه بود ميان نمود اشياء و واقعيت عمقي، ميان جهان بيروني و زندگي دروني".

        روكانتين براي فهميدن آنچه كه ديگر او را رها نمي كند ، از گذشته اش جدا كرده و به خود مشغولش داشته ، جزئيات را به دقت زير نظر مي گيرد. اما نه آنكه بخواهد آنها را به گونه اي رازآلود و ماورايي يا عقلاني بفهمد بلكه آنها را همانطور كه هستند، همانطور كه نمودار مي شوند بفهمد.

"مطالبي را كه در كافه مابلي نوشتم از نو خواندم و شرمم آمد، من نه اسرار مي خواهم، نه عوالم روحي، نه حرفهاي نگفتني، نه باكره ام نه كشيش تا نقش داشتن يك حيات باطني را بازي كنم".

اما گويا، اين گونه برخورد چندان بي هزينه نيست، آدميان عادت كردند تا هر شيء اي را به عالمي ديگر وصل كنند، يكي در زير صورت متغير آنان، جوهري ثابت ولا یتغير می بيند-ارسطو-، يكي در "نمود" آشكار شده آنان در ذهن، "بودي" ديگر مي طلبد –كانت- گروهي هم آنان را نشانه و آيتي از وجود خدا مي بينند-عرفا-و با همين تعبير خود را از شر ظاهر شدن وجود اصلي اشياء راحت مي كنند. وجودي كه در مواجه به آن آدمي به تهوع مي رسد.

"چقدر ناگوار بود، از سنگ ريزه آمد، مطمئنم، از سنگ ريزه گذشت و آمد توي دستهايم. بله خودش است ، درست خودش است، نوعي تهوع توي دستها".

تهوع ، در بار اول، فقط از اينجا برمي خيزد كه اشيائ مي خواهند علاوه بر همان جلوه خود معنايي ديگر بر روكانتين تحميل كنند. بگويند كه از ظاهر ما بگذر و پي به معني باطن ما ببر، مي خواهند به خود معنا دهند، مي خواهند وجود گزافشان را توجيه كنند، كاري كه مختص انسانهاست.

"اشياء نبايد لمس كنند زيرا زنده نيستند؟ آدم به كارشان مي گيرد، سرجايشان مي گذارد، ميانشان زندگي مي كنند، آنها مفيدند، همين و بس. ولي آنها لمس مي كنند، و اين تحمل نكردني است. مي‌ترسم با آنها تماس پيدا كنم، انگار جانوران زنده اند".

روكانتين، وجود اشياء را غير از انسان مي داند، انسان معنابخش است اما اشياء نه، اينها نبايد جايشان را عوض كنند، اشياء نبايد به آدمي معنا القا كنند. نبايد بگويند كه زنده اند ؟ اما چگونه روكانتين به اين تفكيك اشياء از انسان رسيده است؟

     براي سارتر ، پديدارشناسي هوسرل اين گونه معنا پيدا مي كرد كه "وجود عين پديدار است". همان است كه مي بينيم همان است كه مي نماياند، هوسول براي او فلسفه را از محيط هاي انتزاعي و ايده آليست محض بيرون آورده بود و آن را به همين نزديكي ها رسانده بود، به شهر، به اجتماع، به انسان، به درخت. فلسفه ديگر، از شر بود و نمود، عينيت و ذهنيت، جوهر و عرض رها شده بود و خود را درون محيط بيروني ول كرده بود. فلسفه آسان شده بود. وجود ديگر معناي متافيزيكي نداشت، بلكه همان است كه ديده مي شد، پدیدار مي شود، شرم دارد، مي ترسد، شوخي مي كند، تخيل مي كند و...

"فلسفه اولي، بحثي خشك و عقيم كه از بند تجربه مي گريزد نيست، بلكه كوششي است جانانه تا تمامي سرنوشت آدمي را از درون برمي گيرد". (سارتر، ادبيات چيست، ص 118)

درمعرفت شناسي ديگر پي اين نبود كه معرفت به نمود دسترسي دارد نه به بود يا اين كه "انسان حس جوهرشناس ندارد" بلكه مهم آن بود كه به غير از پديدارها چيزي نبود. بين پديدار و عدم ميانگيني نبود آن كه وجود داشت بايد پديدار باشد و آن كه پديدار است بايد موجود باشد. براي همين سارتر ، كوشش مي كند تا وجود را برحسب نوع پديدار شدن آن ها، به دسته هاي مختلف تقسيم كند، چون ذات پديدارها متكثراند پس وجود هم بايد متكثر باشد نه آنكه سعي شود با روش هاي متعارف متافيزيك در زير اين كثرت، به دنبال وحدتي گشت. و وجود را يك كل به هم پيوسته ببيند. كاري كه او را در مقابل "هایدگر" قرار مي دهد. از نظر سارتر، وجود بر سه بخش تكثير مي يابد، زيرا كه وجود بر 3 بخش به آدمي پديدار مي شود.

 1- وجود انسان (وجود لنفسه) : او اذعان دارد كه در بدو امر به حقيقتي جز اين نمي توان معتقد شد كه "مي انديشم پس هستم".اين معرفت اساس حركت است و متعلقي دارد كه آن هم "من" است. اين آگاهي با علم حضوري است و جنبه التفاتي دارد كه آدمي را متوجه وجود خويش مي كند. همين "درون گرايي" ، يا "درون روندگي" است كه ميان او و ماركسيسم جدايي فلسفي مي اندازد. در اين درون روندگي ، آدمي در وجود خويش كشف مي كند كه وجودي ناتمام است. در خود يك نيستي دارد كه همواره مشغول هستي بخشيدن به آن است. گويي وجود خود را خالي مي بيند كه مي خواهد همواره آنرا به مدد "آگاهي" پر كند. در خود عدم كمالي احساس مي كند كه به مدد آگاهي مي خواهد آنرا جبران كند. موجود بي معنايي را مي بيند كه در پي معنابخشي به آن است. همواره در راه است و هيچ گاه اين حفره وجودي او پر نمي شود زيرا آگاهي لازمه آن است كه امري را نداني تا پي به آن ببري، وجود انساني هم به مدد آگاهي، بدل به نيستي اي مي شود كه آدمي همواره در پي هستي بخشي و معنا دادن به آن مي ‌باشد. براي همين است كه كلام اول توضيح اگزسيتانسياليسم  خود را اصالت وجود بر ماهيت در انسان مي داند، انسان هيچ ماهيت و سرشت قبلي ندارد زيرا در وجودش عدم دارد، هیچ ماهيتي آنرا پرنكرده است ، همواره حفره اي است تا بخواهد آنرا پر كند. يك ضبط صوت، هيچ عدمي ندارد تا بخواهد در جهت هستي بخشي به آن حركت كند، 30 سال هم كه بگذرد ضبط صوت همان ضبط صوت است و اندكي هم بر وجودش افزوده نشده است. زيرا كه ماهيتش بر وجودش مقدم است. با يك ماهيت كامل وتمام قبلي، به عرصه وجود، پا گذاشته است، اما آدمي اين گونه نيست او مي تواند دم به دم خود را گونه‌اي ديگر بسازد و ماهيتش را تغييردهد. هر لحظه بر آگاهيش بيافزايد، سرنوشتش ، اهدافش ، آرمانش، وجودش را از نو بيافريند. نه آنكه مانند ضبط صوت همواره بي تغيير باقي بماند. توضيح كوچكي اين جا ضروري است كه سارتر اصالت وجود بر ماهيت را فقط به معناي وجود انساني به كار مي‌برد، آن هم نه به معناي متافيزيكي وجود، بلكه به معناي سردستي و مشهود آن ، به معناي اينكه حس مي كند معنا مي بخشد، مي خندد، شرير است و ... چنين موجودي است كه وجودش بر ماهيتش تقدم دارد. اما ملاصدرا، اصالت وجود بر ماهيت را مربوط به همه موجودات مادي مي داند. و وجود از منظر او همان وجود عام و متافيزيكي است. همان كه داراي احكام كلي و ضروري است. و كسي كه مي گويد اصالت وجود بر ماهيت سارتر همان است كه ملاصدرا مي گويد، همان خشت اول را كج نهاده و از مشابهت ترجمان اين نكتارها، يكي بودن حرف را نتيجه گرفته است، كاري كه در مقاله قبل در ضمن يك استقرا، بطلانش را نشان دادم.

2- وجود ديگري (وجود في غيره) ، درك وجود خويشتن براي سارتر، مانند دكارت و كانت پايان كار نيست،

 "ما برعكس دكارت و كانت، به وسيله "مي انديشم" خويشتن را روياروي ديگري مي يابيم ، وجود ديگري به همان اندازه براي ما مسلم و مطمئن است كه خود ما"

 وجود "ديگري" در فلسفه دكارت جايگاهي ندارد اما براي سارتر، وجود به معناي متافيزيكي دكارتی نيست. وجود يعني بودن به همان معناي ساده، يعني نشان دهي  كه هستي ، مكاني را اشغال كني و زماني را، يعني پديدار باشي. پس به محض شناخت وجود خويش، ديگران هم بر تو پديدار مي شوند. آدمي در مي يابد كه خود نمي تواند هيچ باشد (بودن به معناي اصطلاحي شوخ بودن ، شرير بودن، حسود بودن) مگر آنكه ديگران وي را اين چنين بشناسند. بنابراين درون روندگي كه سارتر با آن به وجود خويش پي مي برد اندكي با درون روندگي دكارت فرق دارد، زيرا "ديگري" را نيز بر او كشف مي كند. خود سارتر اين درون روندگي را درون روندگي متقابل مي داند.

"اما آن درون گرايي ، كه ما بدين گونه به عنوان حقيقت بدان مي رسيم ، به تمامي فردي نيست، زيرا ما اثبات كرده ايم كه آدمي بر اساس "مي انديشم پس هستم" نه تنها وجود خود بلكه وجود ديگران را نيز درمي يابد. (اصالت بشر، ص 57)

سارتر در مواجه با "وجود" ديگري دو ساحت مختلف و در ظاهر نقيض یکدیگر را مي پيمايد. او نشانه وجود "ديگري" را نگاه مي داند، "من" در هنگام نگاه ديگري شرمگين مي شود. اين آگاهي "شرم" يك آگاهي حضوري است و بي واسطه ادراك مي شود و داراي نوعي التفات است و متعلقي دارد. متعلق "شرم" "من" است يعني "من" شرمنده مي شود. اما وجودش در هنگام نگاه ديگران است. زيرا كه "نگاه" ديگري باعث مي شود كه آدمي مفعول واقع شود ، ابژه مي شود و همين احساس "شرم" را به آدمي به دست مي دهد براي همين مي گويد "ديگران جهنمند". سارتر به هنگام نوشتن "تهوع"، بيشتر از اين ساحت به وجود "ديگري" مي پرداخت. با اينكه او در سالهاي غوغايي 34-33  و در كوران به قدرت رسيدن نازيها، در برلين بود ولي هيچگاه نتوانست از اين فرديت خود ساخته و نگاه جهنمي به ديگران بپرهيزد. تمامی مجادلات سياسي آن روز، او را به اين وسوسه نيانداخت كه حس مسئوليت را نسبت به خود و ديگران در خود زنده كند و از فضاي فرديت دست كشد براي همين در ابتداي رمان تهوع، اين جمله را نوشت :

«او آدمي فاقد اهميت گروهي است ، او صرفاً يك فرد است».

اما در سالهاي جنگ، او به تعريفي ديگر از وجود "ديگري" تأكيد كرد تعريفي كه به زعم او با امر بالا متناقض نيست. او درون گرايي خود را قادر به كشف دو امر دانست خود و ديگري . پس اين درون گرايي فلسفي چندان هم فردي نيست، بلكه جهاني است متشكل از من + ديگري. پس اخلاق نمي‌تواند، اخلاقي فردي باشد. جهان درون گرايي متقابل، جهان ديگران هم هست.

«در اين جهان آدمي تصميم مي گيرد كه خود چه باشد و ديگران چه باشند» (اصالت بشر، ص 58)

جهان درون گرايي محض دكارت ، او را به سمت گزينش آزاد فردي پيش مي برد، آدمي مي تواند آنچه را مي خواهد انتخاب كند، اما جهان درون گرايي متقابل سارتر، "ديگري" را هم وارد دايره انتخاب فرد مي كند و فرد با انتخاب خود، همه بشر و بشريت را انتخاب كرده است و نسبت به اين انتخاب مسئول است. به نوعي در كوچكترين رفتارهاي خصوصي، انساني بايد مسئوليت همگاني را بر دوش كشد، مسئول انتخاب آن رفتار توسط همه بشر، خود فرد است، اين چنين نگرشي سارتر را به سمبل تعهد و مسئوليت ، روشنفكري و روشنگري در قرن بيستم تبديل كرد، اين جمله "كه من آزاد نيستم ، مگر آنكه هيچ كس در زندان نباشد" تعهد و مسئوليت او را نسبت به ديگران به خوبي نشان مي‌دهد. او پس از اين نگرش، با وجود تمام از انقلاب الجزاير حمايت كرد، كاري كه كامو در آن شركت نكرد. با وجود تعهد او به ماركسيسم ،حمله شوروي به بخارستان در 54  را به شدت محكوم كرد، لشگركشي شوروي به "پراگ" را در 68  به باد انتقاد گرفت، با وجود حمايت از ويت كنگ ها در جنگ ويتنام، خشونت هاي حاكمان ويتنام را بر مردم پس از پيروزي بر آمريكائيان به شدت محكوم كرد. حتي قصد كرد آمريكا را هم به كمك چندي از فيلسوفان براي ويتنام به دادگاه كشاند. جالب است كه در كتاب كلمات خاطرنشان مي كند «كه در هنگامي كه كميته سه نفره ما، مسئول هدايت قضاياي 1968 فرانسه بوديم ، كم كم احساس كردم كه حتي تحمل آن جمع سه نفره را هم ندارم». به گونه اي سارتر بين فريت و مسئوليت ديگران پل زد و فاصله هميشگي اما قراردادي آن را از بين برد. باز هم به اين نكته برخواهيم گشت.

3:وجود اشياء (وجود في نفسه): يا همان وجودي كه به طور عام بر ما پديدار مي شود ، وجود درخت، ريشه بلوط ، سنگ ، دريا و ... اين همان وجودي است كه در برخورد اول ما با جهان بر ما آشكار مي‌شود. اين وجود، عين خودش است ، هيچ نكته اي در مورد آن نمي توان گفت، يك سنگريزه فقط يك سنگ ريزه است. معنايي  متعالي ندارد، صورت بيرون او، از هيچ سر درونش خبر نمي دهد. زيرا دروني ندارد. اصلاً معنايي ندارد، علتي ندارد، به هيچ كجا وصل نيست، همان است كه عيان است. همه معاني، همه دانسته هاي مربوط به آن را ما به آن نسبت مي دهيم، حتي نامشان را. چه رسد به نظم، شعور، كمال، صيرورت، قانون علمي، جوهر و عرض اش را. همه و همه این ها مديون معنابخشي ما به آن ها است. جسم آدمي هم در اين دايره وجودي دست و پا مي زند، او هم گزاف است و بلادليل. اما آگاهي او، انسان را به دايره وجودي "انسان" پرتاب مي كند. به اين ترتيب سارتر دوباره به سنت دكارتي، تفكيك جسم و جان، روان و تن برمي گردد . بدون آنكه خود را اسير چگونگي رابطه اين دو كند. "وجود اشياء" وجودي پر و كامل است. هيچ گونه ناتمامي و عدمي در خود پنهان نكرده است تا بخواهد در جهت جبران آن حركت كند، زيرا آگاهي ندارد. برهنه است و مستهجن، برهنه از آن جهت كه نمي‌تواند بر خود صورتي به غير از آنكه هست بپوشاند و مستهجن از آن جهت كه پر است ، زيادي است ،گزاف است، مي توانست نباشد، "درخت كنار سواحل مديترانه، تحت وزش باد شمال و ... مي‌توانست نباشد"، هيچ دليلي براي وجود او نيست، هيچ چيزي نمي تواند به حيات او، به وجود او، ضرورت بخشد، گزاف است و بيهوده و شايسته تهوع.

سخن به درازا كشيد و هنوز نيمه راهيم . اما مطالب گفته شده مي توانند خواندن "تهوع" را بر ما آسان كنند. در همه زواياي رمان مي شود همه اين فلسفه را ديد و استنتاج كرد. پس حداقل مي توانيم، تهوع را بشناسيم. شناسايي آن باشد براي مقال بعدي.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:14  توسط احسان  | 

 اگزيستانسياليسم

بررسی رمان تهوع اثر ژان پل سارتر

به زودی... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:11  توسط احسان  | 

در تاریخ غرب می توان بزرگانی را یافت که اندیشه های ایشان برای قرن ها آبشخور فکری بزرگان دیگر بوده است اهمیت اندیشه های ایشان به حدی است که میتوان هر یک را نماد دورانی از حیات اجتماعی فلسفی غرب دانست آگوستین و دکارت از این دست اند. آگوستین به عنوان یکی از دو متفکر به نام کلام مسیحیت است که اندیشه هایش هنوز هم اهمیت خاص خود را چه در عرصه فلسفی و چه در زمینه کام مسیحی حفظ کرده است. دکارت هم به عنوان آغازگر تاریخ جدید غرب و اولین انسان مدرن، دارای مقام شامخی در جهان اندیشه است به طوریکه فیلسوفان مدرن و حتی پست مدرن به شدت به او مدیونند.پس بایسته است که تفاوت ها و شباهت های این دو را در یک مقال بگنجانیم تا از دریچه آن بتوان پی به تفاوت ها و شباهت های دوران جدید و قدیم برد.

شباهت اصلی این دو را بسیاری در این امر می دانند که از طرفی آگوستین می گوید که "من شک می کنم پس هستم" و دکارت هم میگوید "من می اندیشم،پس هستم" طرح جمله ای مشابه از هر دو،بسیاری را در این گمان انداخته است که هر دو مبنای فلسفه اشان یکی است. یا فلسفه دکارت بازگشت به آگوستین است در مقابل تفکر آکویناسی رایج دوران خود.اما آیا با تاکید بر این شباهت می توان گفت که دکارت در ادامه راه آگوستین قدم می زند؟ برای پاسخ به این سؤال باید به فلسفه این دو برگشت و تفسیری از آن را برگزیدتا پی به این مهم بریم.

روح فلسفه آگوستین را می توان در "اعترافات" او دید و روح اعترافات او در فصل 10 این اعترافات.او ابتدا برای دریافت حقیقت شک می کند اما برای رهایی از شک مانند دکارت به اندیشه اش رجوع نمی کند بلکه به کنج و ته ذهن خود می رود جایی که می تواند خاطره ازلی خود را پیدا کند.انتخاب این راه برای یقین، ریشه در سنت نو افلاطونیان دارد جایی که مثل افلاطونی به علم خدایی تغییر و تبدیل یافته است.آگوستین در رهگذر رجوع به خاطره اش به جایی می رسد که هنوز او نبوده است که دیگری در دلش نشسته است کسی که هستی او را رقم زده است و خود خاطره اش را شکل داده است . او به نوعی در ین رجوع به نیمه های تاریک خاطره اش، حتی از خود خاطره هم فراتر می رود و به فضایی می رسد که بی زمان است و خاطره ای نیست اما دیگری زنده است و اوست که وجود را شکل می دهد و بعد خاطره شکل میگیرد و بعد نوبت به "من" می رسد.به نوعی "من شک می کنم پس هستم "آگوستین را باید این گونه تعبیر کرد "من خاطره دارم پس هستم" اگر خاطره ای نباشد تفکری نیست و اگر تفکری نباشد شکی نیست و اگر شکی نباشد پس "من" نیست.پس میتوان گفت که برای آگوستین ابتدا خدا هست بعد خاطره و بعد من.به زبان فلسفی ،وجود شناسی مقدم بر معرفت شناسی است یعنی ابتدا باید خدایی باشد تا خاطره ای باشد و به مدد خاطره است که معرفت و اندیشه،شکل می گیرد.

اما برای دکارت،اوضاع به گونه ای دیگر است او هم ابتدا به همه چیز شک می کند اما برای یقین به کنه حافظه خود رجوع نمی کند زیرا از کجا معلوم که حافظه و خاطره،او را به راه فریب نبرد. از کجا معلوم که شیطان خاطره او را بر هم نزده باشد و معرفت واقعی را به معرفت دروغین قلب نکرده باشد.پس به خاطره هم نمی توان تکیه کرد و به آن هم می توان شک کرد.اما به خود شک چه؟ آیا می شود شک کرد که شک می کند؟ اگر شک می کند پس کسی باید باشد تا شک کند پس منی باید باشد تا شک کند،تا اندیشه کند -برای دکارت،اندیشه همه فقرات شک،انتخاب،عاطفه، تفکر و همه اعمال ذهنی را در برمیگیرد -حال که او ثابت کرده وجود دارد،می بیند که تصور کمال هم در ذهنش است. می فهمد که ناقص است ولی تصور کمال را هم دارد. پس باید کسی باشد که این تصور کمال را در وجود ناقص او قرار داده باشد بنابراین موجود کاملی هم علاوه بر او وجود دارد.حال چون این موجود کامل است پس فریبکار نیست و نمیخواهد او را فریب دهد لذا هر چه ذهن او به وضوح درمی یابد فریب نیست و هست همانطور که هست.پس دنیای بیرونی وجود دارد زیرا که ذهن دکارت به روشنی درک می کند که دنیایی بیرون از ذهن او وجود دارد. بنابراین مراتب یقین و فلسفه دکارت به این گونه است که شکی هست پس "من" هست. بعد خدایی هست و سپس دنیای بیرون و اجسام وجود دارند.پر واضح است که این گونه تفکر با آنچه که در آگوستین دیدیم کاملا متفاوت است.برای دکارت معرفت شناسی مقدم بروجود شناسی است.او واقعا از اندیشه به وجود می رسد و برای همین خدایش،خدایی اثبات پذیر است اما برای آگوستین روند کاملا برعکس است و اگر وجود خدا نباشد امکان معرفت برای آگوستین نیست او این را در خود نمی بیند که خدا را اثبات کند بلکه این خود خداست که که قدرت عقلانیت و اثبات گری رادر او ایجاد کرده است اما عقلانیت دکارت به خدا نیازی ندارد تا خود را اثبات کند و شکاکیت است که بنیاد یقین و اثبات خدای او را تشکیل می دهد.برای همین امر است که با دکارت جنبش شکاکیت اروپا را فرا گرفت و با آگوستین،جهان مسیحیت قرون وسطی به یقین رسید که یکی بر پایه و اساس شک به یقین می رسد ودیگری شک را در خاطره جای داده بود،خاطره ای که خدا برای او رقم زده است. پس نمی توان این دو را به هم ربط داد و صحبت از ادامه راه آگوستین و یا بازگشت به او، توسط دکارت کرد بلکه باید گفت که فلسفه دکارت نوعی گسست از فلسفه قدیم و انقلابی در عرصه تفکر بود که به دوران پس از آن چهره ای متفاوت بخشید.

معمولا آگوستین و دکارت و تطبیق فلسفه این دو مثال خوبی برای معتقدان به فلسفه تطبیقی است آنان با تطبیق این دو،در حقیقت دو دایره متقاطع،حول دو مرکز مختلف را به خاطر اندکی در هم رفتگی آن ها یکی می انگارند وخشت اول را کج بنا می نهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:10  توسط احسان  | 

دیار مشرق زمین و به خصوص مسلمانان آبستن اندیشه جدیدی نیست و  فقر تئوریک چنان بر سینه مان فشار آورده است که مجبوریم اندک هوایی را ببلعیم تا نفس مان بند نیاید،یکی فلسفه اسلامی را می بلعد ودیگری  فلسفه غرب را که آنچه دم دست است یکی متون عربی فلسفه قدمای خودمان است و دیگری کتب ترجمه فیلسوفان غرب یکی به آن سمت چرخیده و دیگری به این سمت.متعهدین به فلسفه ای که خودشان اسلامی می خوانندگمان می کنند که ابن سینا و ملاصدرا حرف اول وآخر را در مورد فلسفه زده اند و کار دیگران باید در شرح و آرای آنها و احیانا اندکی بزک کردن اندیشه آنها باشد. ارادت آنها به فلسفه ملاصدرا مانند ابن رشد است به ارسطو البته اگر ابن رشد توانست خود را به عنوان شارح کبیر فلسفه ارسطو به فیلسوفان قرون وسطی اروپا بشناساند اما اینان از پس این کار هم برنیامدند این ارادتمندان بی اراده حتی شفا و اسفار را هم نتوانستند به فارسی برگردانند و شرح آنها را هم به عربی قرن چهارم نوشتند. شفا به زبان لاتین، اتگلیسی ،فرانسوی و آلمانی ترجمه شده است .

 اما آنان که به وادی فلسفه غرب رفتند اندکی بهتر عمل کردند حداقل بعضی از آثار دسته اول فیلسوفان مغرب زمین را ترجمه کردند . نقد عقل نظری کانت که شاید مهمترین کتاب دوران مدرنیته است دویست سال بعد به فارسی ترجمه شد. البته تعداد فیلسوفان درجه دوم- آنان که به شرح آثار فیلسوفان درجه اول می پردازند-که به فارسی بگردانده شده بسیار بیشتر است و این خود نشان از فقر تئوریک ماست که جرأت اندیشيدن نداریم و حتی شرح آثار فیلسوفان را هم به خود غربی ها سپرده ایم.  به هر حال باید گفت که هر دوی این گروه از شرح و مغلطه آثار مکتوب فراتر نرفته اند و غافل بودند که فلسفه اندیشیدن است نه تقلید. فلسفیدن است نه تاریخ فلسفه.روزگاری در این دیار سهروردی  جرم سرپیچی از مشائیان را به قیمت خون خود خرید تا اندیشه ی تازه ای پا به عرصه ی حیات فلسفه ایرانیان گذارد اما ما چه می کنیم؟در موسسه ی امام خمینی کتاب "آموزش عقاید اسلامی"آقای مصباح یزدی را در سطح مدرک دکترای معادل حوزه درس می دهند. کتابی دو جلدی که تمام مطلب آن را یک کم آشنای فلسفه در عرض دو جلسه، آری فقط دو جلسه در می یابد. در این کتاب در یک فصل از 62 فصل، شیخ ما! تمامی فیلسوفان مغرب زمین را نقد کرده است و در فصول بعد به بیان کل حقیقت پرداخته است!آن طرف سکه هم بدون در نظر گرفتن سنت خاص این مرز و بوم به دنبال اجرایی کردن صورت نهایی و غایی مدرنیته اند و بذر در خاک سیاه می کارند.

اما در این کش و قوس گروهی دیگر پیدا شدند که با ابزار فلسفه غرب به استحکام سنت خود پرداختند فلسفه غرب در نظر اینان دور باطلی زده بود و پس از چندین قرن تازه به سنت ما رسیده بود. در عذاب از روزگار خوش رفته حکايت! اینان قبل از این که به مدرنیته برسیم آن را نقد کردند!چیزی که فیلسوفان غرب پس از چندین قرن آزمایش و خطا به آن رسیدند اینان یک شبه فهمیدند که غرب پوچ است و هیچ!برای آنها هم هایدگر نگهبان راه است و کار آنان قدم زدن در حیطه آن!اینان هم غافلند که فلسفه اندیشيدن است نه تقلید و سواری بر مکتوب گذشتگان.و این است که باید بر غربت فلسفه گریست.با مرگ اندیشه، تقلید کامروایی می کند.فلسفه در دیار امروز ما حالتی مانند قرون وسطی اروپا یافته است جایی که بوئتیوس آنرا به بانویی زیبا تشبیه کرده است که بر آن زخم زده اند و جامه اش را دریده اند.جایی که آتش تقلید به جان اندیشه افتاده است."اینان تمامی عمر به قسمی سرگرم میراث گذشتگانند که فرصت مراجعه به عقل خود ندارند و اگر فرصتی هم پیدا کنند اصلا روا نمی دارند که کار گذشتگان را قابل تغییر بدانند و به اصلاح و مرمتی قائل شوند".

 

حال برای غربت فلسفه چه باید کرد؟ساده است که باید اندیشید و فلسفید.کانت در مقاله مهم :روشنگری چیست"همگان را نهیب زد که "جرأت اندیشیدن داشته باش "که "ملتی که با اندیشه آغاز کند توقف محال است."بلی اینک ما "گرفتار دسته ی نافهمی از این جنس شده ایم که به چوب خشک می مانند. اینان تعمق نظر را بدعت می دانند و مخالفت با آنچه نزد آنان مشهور است ، ضلالت می شمارند این جماعت مانند حنبلی ها هستند در استناد به کتب حدیث"          

اينک اين وبلاگ شايد سرآغازی باشد برای پايان غربت فلسفه يا بهتر بگوييم فلسفيدن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:4  توسط احسان  |