ادامه مطلب
ادامه مطلب
در فهم كلام علی به آنجا رسيديم كه مؤمنان امروزي بايد يك «نه»ی جدي به خداي صاحب بهشت و جهنم بگويند و او را براي همو بخواهند نه به شوقِ حور و خوف گور، و نه از ترسِ آتش و گرز.
ادامه مطلب
مومنان را ملحد می خواند و عاقلان را سفیه.
عاشقان را تهمت دیوانگی می زند و رندان را افترای اوباشی.
چندی است که در این کره دوار جهان نما جانب عقل را عزیز کرده ایم.حال قصد داریم تا در کنار آن حکایت ایمان را بازخوانیم.هر روز زوج مطلبی از ایمان را می کاویم و دورادور آروزی مستی و سرخوشی از چشمه ایمان را برای همگان خواستارم.
مقدمه
همتم بدرقهی راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
"ايمان" مهمترين آرزوي بشر است. ساحلي است كه دل غوغايي و ذهن پرتشويش در كنارهی آن آرام ميگيرد و از آرامش و خلوت حاصل از آن، افكارِ منسجم و زندگيِ پرنشاط و خاطرِ آرام میروید. زندگي از جايي "زندگي" ميشود كه "ايمان" ميآيد و فكر همانجا فلسفه ميشود.
حال سخن آن است كه اين منتهاي آرزوي بشري چه تعريفي دارد و چه ويژگيای؟ چگونگي آن چيست؟ راز و رمز آن چيست؟ پاسخ اين سؤالات را نميتوان داد، كه اگر اين پديده در قالب تنگ تعريف ريخته شود و اين ساحل آرمانشهر آدمي به دید هر چشمي آيد و هر شبپرهی اعمي از حقيقت آفتاب خبردار شود، بازارش از سكه ميافتد و عيار زرش، مس ميشود و ارزشاش به بيارزشي ميگرايد. پس بايد گفت كه ايمان همان است كه تو در جستجوي آني و همان است كه مييابي؛ به حكم قاعدهی معروف كه " جوينده يابنده است". پس "در وادي ايمان" قصد ندارد كه نگارنده را در بيرون گود نشاند و به مخاطب گويد اين كن تا فلان خبر را بيابي و اين نكن تا فلان ضرر را نكني؛ چنانکه گويي خود نگارنده در اين امر و نهي در آخر ماجرا ايستاده و تمامي حسنات را به تمامي حسن است و تمامي منكرات را به تمامي منكر. بلكه حكايتي است از يك "دست و پا زدن" يا "پر و بالي زدن". نه مقصدي است و نه ساحلي، شايد حتي نمکي باشد بر زخمتان، زخم بيايماني و بيهدفي؛ زخم پوچي. آری، "از قضا سرکنگبین صفرا فزود". از ايمان خواندي اما "شك" كردي. اما چه باك كه "شك" مقدمهی ايمان است. براي چيدن گل بايد دستي هم به خار گزيده شود. پس چه ترسي از آنكه به اميد ساحل ايمان به درياي طوفاني "شك"، بادبان كشيد. پس "به دريا غلت و با موجش در آويز".
حال كه ايمان در حصار تنگ تعريف نميگنجد آيا روا ست كه از آن سخن برانيم؟ آري، اگر "ايمان" بيكران است و حد و مرزي نميشناسد، پس از همين بیكرانگي بايد سخن گفت. مگر نه آن كه فلسفه حد و مرزي ندارد و صحبتش در سر هر بازاري هست؟ پس چرا نَقل ايمان، نقل هر محفلي نباشد؟
"در وادی ايمان" از "نهج البلاغه" توشه ميگيرد و چهار منزل دارد: صبر، يقين، عدل، جهاد؛ و در هر يك مختصري غور میکند. درحالي كه هر يك محتاج دفتري جداگانه باشد. در وادي صبر، خداي آزادگان را میطلبد تا در وادي يقين، همان را محور عقلانيت كند و در وادي عدل، صحبت از چگونگي برقراری عدل در حكومت و معرفت ميشود و در وادي جهاد، به مبحث عمل میرسد. دست آخر چنين نتيجه ميگيرد كه ديانت در ذيل "ايمان" است كه معنا پيدا ميكند و حكم ديني، از آن رو الزامي است كه ريشه در وادي ايمان دارد و هنگامي كه اين ريشه قطع شود نه آن حكم ديني است و نه آن ديانت، ديانت. در وادی ایمان ملاك دينداري را نه در ميزان انجام صحيح احكام دين بلكه در ميزان جاري بودن "ايمان" در عمل دينداران ميداند و اين چنين است كه ديانت را بر روي پايه ايمان مينشاند و ميزان ديني بودن يك حكم را در ميزان جاري بودن صبر و يقين و عدل و جهاد در آن ميداند كه نبودِ اين اركان در حكم، سبب خروج آن حكم از ديانت ميشود.
در حقيقت تمامي سعي نگارنده در اين است كه گونهاي "ايماني" از معارف ديني را تبيين كند و ايمان را بر فراز قلهی ديانت و عقلانيت بنشاند تا راه دوستي اين دو عزيز را هموار كند و هر دوي اين گنجينه را، به مدد "ايمان" از زنگار و كهنگي يا توحش و درندگي برهاند كه "ديني" كه در ذيل ايمان قرار نگيرد به تحجر ميگرايد و "عقلانيت" بدون ايمان هم چيزي جز عقل ويرانگر نخواهد بود.
دست آخراميدوارم كه خواننده اين اثر را رهروي داند، نه رسيدن؛ جويندگی، نه يابندگي؛ حركت، نه ايستايي؛ و آغاز، نه پايان؛ كه "ايمان" را پاياني نيست.
خدای آزادگان
آغاز راه همواره مشكل است و مردافكن. خاصه كه رهرو بخواهد در راهِ فهمِ كلامي بلند قدم بردارد؛ كلامي به بلنداي روح پيكرهی ايمان. راهي كه رهرو هر چپه پيش رود به دوري مقصدش بيشتر پي ميبرد و قلهی معنا را بلندتر ميبيند. اگر چه «ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد» ولي به جز آغاز مگر چارهاي هم داريم كه همين رهروي را خوش است نه ايستايي در مقصد.
«و سُئِلَ عليه السلام عنِ الايمان، فقالَ: الايمانُ علي اربع دعائمَ؛ علي الصّبرِ و اليقينِ و العدلِ و الجهاد، والصبرُ منها علي أربع شعب علي الشّوقِ و الشّفق و الزهدِ و الترقُب؛ فمن اشتاق الي الجنهِ سلاعنِ الشهوات، و مَن اشفَقَ مِنَ النّارِ اِجتَنِبَ المُحّرماتِ و مَن زَهِدَ فی الدنيا اِستهانَ بالمُصيبات، و مَن ارتقبَ الموتَ سارعَ اِليَ الخيرات».
«علی را از ايمان پرسيدند، پس آن حضرت فرمود: ايمان بر روي چهار ستون استوار است؛ صبر و شكيبايي، يقين و باور، عدل و داد، جهاد و كوشش و صبر از آنها بر چهار گونه است، علاقهمندي، ترس، پارسايي، انتظار؛ پس هر كه به بهشت علاقه داشت، خواهشهاي نفس را فراموش كرد و از آنها چشم پوشاند و هر كه از آتش ترسيد از آنچه حرام و نارواست دوري گزيد، و هر كه در دنيا پارسا شد اندوهها را سبك شمارد و هر كه منتظر مرگ باشد به نيكوكاريها شتاب گيرد.»[1]
آنگونه كه از سخن علي برميآيد، اولين شاخهی ايمان صبر است و اولين شاخهی صبر شوق به بهشت و خوف از جهنم. اين بحث در عمل هم صادق است. يعني خداي بسياري از مردمان خدايي است صاحب بهشت و جهنم. دينداران عامي كه طيف اكثريت را تشكيل ميدهند خدا را به خاطر وعدهی بهشت پرستش ميكنند و به خاطر ترس از جهنم و دور ماندن از عذاب الهي از گناهان دوري ميكنند. در بسياري از اركان اديان نیز توصيفات بهشت و جهنم آمده است؛ آدميان ديندار را بهشت وعده داده شده و گناهكاران را جهنم. در توصيف اين بهشت و جهنم البته از همان مفاهيم دنيوي استفاده شده است؛ مقولاتي چون نهرهاي روان و زنان زيبا و درختان پرميوه و تختهاي آسايش تا آتش سوزان و گرزهاي داغ و آبهاي جوشان. اما بايد ديد كه آيا اين تصور از خدا همهی ايمان است؟ مؤمنان بايد خداي خود را صاحب بهشت و جهنم شناسند و هدف خود را بر بهشت و جهنم تنظيم كنند يا اهدافی والاتر از آن هم وجود دارد؟
بحث تصور انسانها از خدا براي مؤمنان بسيار مهم است زيرا تأثير مستقيم بر زندگي و طرز رابطهی ایشان با اجتماع دارد. انسانها غالبا خدا را منحصر در صاحب بهشت و جهنم ميبينند. نزد اينان خوف از خدا تنها خوف از جهنم است و شوق به او شوق به بهشت. به سوي او شايد بدوند ولي به او نميرسند، به بهشت ميرسند و آن هم چه بهشتي! بهشتي كه میوه دارد، حور دارد، نهر دارد و ... . از او نميترسند، از جهنمش ميترسند؛ جهنمي كه آتش و گرز دارد. ولي کسانی هم بودهاند كه خدا را براي خودش خواندهاند نه براي بهشتش و نه ترس از جهنمش. گروه اول كه خدا را فقط از ترسِ جهنم ميخوانند، خود را به همان اندازه مقيّد به فرامين الهي ميدانند، احكاميات دين را انجام ميدهند و از خدا طلب دوري از جهنمش را ميكنند. اينان نه از مرز واجبات فراتر ميروند و نه در وادي منكرات فرو ميروند. گروه دوم كه خدا را براي بهشتش ميخوانند، اندكي بيش از گروه اول پيش ميروند. يعني گاه اعمال مستحبي را هم انجام ميدهند؛ گروه اول هيچ وقت شب زندهداري نميكنند اما گروه دوم شهره به این کارند. اين دو گروه عليرغم اين تفاوت در يك سري امور هم مشتركاند. مهمترين ركن اشتراك اين دو گروه ترجيح و اصالت صورت احكام است بر روح آن. يعني بدون توجه به روح عمل آن را انجام ميدهند، فارغ از اینکه نمازي كه ميخوانند چه تغييري در ایشان به وجود آورده است که بايد با آن شكل بخوانند. ايجاد ترفندهايي به نام "كلاه شرعي" نیز از همين مغزها برميآيد؛ مغزهايي كه تنها به صورت عمل توجه دارند نه روح آن.
اما در گروه سوم آنچه مهم است روح عمل است. هر عمل وقتي صورت ميگيرد كه باعث قرب به او شود، هر چند كه منافي احكام و مسلمات اخلاقي و ديني باشد، كه معمولا هم اينگونه است. يعني آنان كه خدا را به جدّ طلبيدند معمولا مجبور به معاملات بزرگي ميشوند كه بايد اخلاق را در يك طرف سودا كنند و در طرف ديگر خود را به دام دوست اندازند. مثلاً ابراهيم بايد اسماعيل را قرباني ميكرد؛ كاري كه از لحاظ اخلاق و صورت درست نيست. از لحاظ ظاهر، كشتن پسر توسط پدر هيچ توجيهي ندارد اما قهرمان بتشكن دست به اين كار زد تا نشان دهد به مرحلهاي رسيده است كه اخلاق و احكام راهي به آن ندارد. نمونه ديگر حركت حسين است؛ او تمام ياران و فرزندان را - با علم به كشته شدن - به صحرا آورد تا حماسهاي ديگر براي دوست بيافريند؛ كاري كه اصلاً در وسعت اخلاقيات جاي نميگيرد. اخلاق حکم می کند اگر احتمال كشته شدن وجود دارد بايد خود را از خطر دور نگه داشت. حفظ جان از اخلاقيات است، ولي اين وادي اخلاقيات را به چيزي نميگيرد. مثالي غير از معصومين، تجربهی حافظ است. حافظ در زماني زندگي كرد كه دينداري ديگر براي صاحبان آن آب و نان ميآورد و صوفيان و زاهدان از براي ريا لباس دين به تن داشتند. حال، او براي رهايي از آنان و مسلكشان، و براي مقابله با آنان راه ميكده در پيش ميگيرد كه:
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
هر كه اين آب خورَد رخت به دريا فكنش
حال كه در صومعه همتي نيست و نوري از خدا در آن ديده نميشود پس ديگر ارزشي ندارد:
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
ره تازهاي بايد جست. حافظ مراد خود را در ميكده يافت، پس چه باك از شافعي كه منع مي و خرابات كند.
علي هم خود به عنوان يكي از همين گروه سوم در حديثي تفاوت اين سه دیدگاه را اينگونه شرح ميدهد: «همانا قومي خدا را به خاطر پاداش عبادت ميكنند. اين عبادت تاجران است و همانا قومي خدا را از روي ترس عبادت ميكنند، اين عبادت بردگان است و همانا قومي خدا را شاكرانه عبادت مي كنند، اين عبادت آزادگان است».[2] آري، بايد دانست كه به خاطر ترس از جهنم و شوق به بهشت خدا را پرستيدن از مراحل اوليه و عامي ايمان است و ديگر به درد دنياي امروز نميخورد. در زمان لوتر و قبل از آن اساس پرستش خداوند در كليسا بر همين مبناي ترس از دوزخ بود و کشیشان با اين پشتوانه مردم را به دين و ديانت ميخواندند. سرنوشت كليساي آن زمان را هم خود بهتر ميدانيد. از اين دست آدميان هم در جامعه ما زيادند. تمامي نحلههاي فكري كه كل دين را در صورت آن - فقه - ميبينند و فكر ميكنند با اجراي تمام احكام فقهي جامعه ديني ميشود، خدايشان همان خداي صاحب بهشت و جهنم است؛ نگاهي كه صورت در آن اصل ميشود، براي آن ارزشي والاتر از روح آن قائل ميشود و سعي دارد تا به هر نحو ممكن، حتي با اجبار، صورت عمل را انجام دهد و تأمين روح آن - كه همان قرب به خداست - برايش مهم نيست. امروزه در جامعهی ما همه جا صحبت از اسلامي شدن است؛ دانشگاه، خيابان، جامعه و ... . ولي هيچ كس نميگويد اين اسلامي شدن بايد از نوع احرار باشد نه از نوع بردگي و تاجری. وقتي كسي را مجبور كرديد نماز بخواند و يا نگهبان گذاشتيد تا حجاب گيرد، ديگر عبادت احرار نيست بلکه همان عبادت بردگان است كه ديگر در دنياي امروز راهگشا نيست و مدنظر خود خداوند هم نيست. اين چنين نمازي و اين چنين حجابي که آدمي را به خدا نزديك نميكند - اگر از او دور نكند- ، ارزش ندارد. اگر ميخواهيم در دنياي امروز دوباره دين را مطرح كنيم چارهاي نداريم جز آنكه خدا و احكام او را احرارگونه تعريف كنيم. خداي صاحب بهشت و جهنم اساساً زيبا نيست و به آدمي لذتي نميدهد. خداي آزادگان را اما ميتوان حس كرد و از او لذت برد، لذتي فراتر از گفتار.
ما ز دوست غير دوست مقصدي نميخواهيم
حور و جنت اي زاهد بر تو باد ارزاني[3]
