تبليغاتX
غربت فلسفه (تا رهایی دانشجویان امیرکبیر)
در نوشتار پیشین به تشریح بنیاد گرایی پرداختیم. آن جا که از سیرتکوین ارزش های بنیادین و واکنش جامعه ایرانی سخن راندیم.نیروی ستیزه گری که به مثابه فرزند نامبارک تجدد در کنارمارکسیسم و فاشیسم(بازوان چپ و راست هگلیانیسم) سه گانه دشمنان جامعه باز و عقلانیت تفهمی مدرن در این مرز وبوم عینی نموده است.اما نکته بحث بر انگیز در مقال اخیر اینده این پدیدار اجتماعی بود.در انجا بر این موضوع تاکید نداشتیم چرا که قصد اولین، تشریح ذهنی این بحث بود.حال که به واسطه تبیین اولیه این نیروی خصمانه تعریف مقدماتی از ان ارائه نمودیم ،قصد در نگاشتن سطوری داریم مبتنی بر تعین بخشی بدان مقولات ذهنی.به بیان دیگر با عینی نمودن مفاهیم بالا علی الخصوص در رابطه با زمانه فعلی یعنی دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد هر گونه شک و تردید در تعبیر بنیادگرایی را بزداییم.










ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:8  توسط احسان  | 

                                                 زني در خيابان مي گريست،

                                            آدمي را ز آدميتش شرمنده مي كرد.

ساعت ها روزها و ماه ها و شايد سال ها بايد بر اين عكس خيره شد.شهر شهر ماست و زن،هم كيش و يك ديار ما.كسي از جنس خودمان و هم نوعي از نوع خودمان.صورتش خوني است.چشمش گريان احوالش پريشان و روزگارش...

از سنتم به ياد است كه بزرگ مردي چون شنيد خلخال از پاي زن هم ديارش به درآوردند،دق كردن را روا دانست.حال او اگر بود با زني كه با چشماني پر از التماس و چهره اي خون آلود و سري برهنه بر دوربين خيره شده است و زل زده توي چشمانت،چه مي كرد؟شيون سر مي داد يا ياران را صلاي جهاد مي داد؟اگر ياري نباشد چه؟به جرم زيستنش ،به انتقام بودنش خود را حد نمي زد؟راستي چند تازيانه رواست تا چنان پر شتاب بر بدن فرود آيد كه ننگ حضور در چنين جامعه اي پاك شود؟چند تا؟هزاران كم است.شايد بر درگاه خدا استغاثه مي كرد؟چند العفو گره گشاي شرمندگي اين جامعه است؟چند "الامان"چاره خيرگي بر نگاه پر خواهش يك مظلومه است؟ميليون ها هيچ است.ننگ اين صحنه هميشگي است براي همگان.تنها مرگ شايد خاطره اين ننگ را بزدايد.كاش نبوديم و نمي ديديم.كاش آن نگاه هاي از سر درد به ذهنمان گره نمي خورد تا مانند صاعقه اي گاه و بيگاه هجوم آورد،چون ناله كشداري در سرمان بپيچد پايمان را سست كند، بر زمينمان زند، براي آني جانمان را بگيرد و دوباره رها كند تا شرمسارتر از پيشمان كند.شرمسار از ننگ حضورمان و از خبث وجودمان.

آنان كه مانند گرگان فرمان تاخت و تاز بر ناموس ملت دادند،بر اين صحنه ها بنگرند.آن كه ادعاي حكمراني بر ملك و كيان مسلمانان دارد و پفيوزي پيشه كرده است بر اين صحنه ها بنگرد.بنگرد كه روزگار بازي ها دارد.ظلم دير پا نيست،تا سر بجنباني وقت مكافات عمل رسيده است.مگر نشنيده ايد پيام خدا را كه "قيامت هم اكنون برپاست"چه زود است كه تاريخ به قضاوت همگان بنشيند و آن كه به روزگارش هم رهبر خواندندش و هم مرجع،تجاوزگر به حقوق و ناموس ملت بخوانند.چه زود است كه دست انتقام الهي از آستين روزگار به در آيد و ناموس ناموس شكنان را رسوا كند.چه زود است كه قدرتمندان ستمگر بر خواري مذلت افتند.

شرم اين سرشكستگي را به درگاه تو مي آورم.تويي كه براي يك خاطر و فقط يك خاطر قابل ستايشي كه با همه قدرتت بندگانت را آزاد آفريدي.اما بنگر كه آن كه خود را جانشين تو بر ارض مي داند و نايب پاكانت،چگونه بر خلقت سخت گرفته است.محتسب وار و گرگ صفتانه به درون خانه و پوشش خلق افتاده است.گويي نخوانده است پيام آن پيام آور آل ياسين كه "پيامبران خدا هيچ مزدي براي رسالت خود نمي گيرند" كه چنين ناموس خلق را مزد حكمراني خود قرار داده است.اي دريغ بر ما و بر تو با اين نمايندگانت.دريغ بر خداييت با نايبان اين چنينت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:23  توسط احسان  |