آی مسیح. این نامه ای است از یک پسرک که در دوهزار و هفتمین بار چرخش زمین از روز ایستایی اش هنگام میلادت،قلم به دست گرفته تا شرح این روزگار دهد.
می دانی مسیح امروزه برای تو خیلی دعا می کنند تو پسر خدا هستی و همراه او گردونه روزگار را می چرخانی .مادرت مقدس است و زمزمه روز ها و شب های زنان کل دنیا.می دانی مسیح امروزه خیلی ها به ارتباط با تو افتخار می کنند ، حتی رئیس جمهور آمریکا هم خوابت را دیده است . به خدا که خیلی مشهور شدی.در زمان خودت ، یک حاکم ساده شهر ، تو را محاکمه کرد و کشت . اما امروز هیچ کس حریف تو نمی شود . مرد اول جهان به تو اعتقاد دارد ، می گوید که با تو در خواب دیدار کرده است . گفت که تو به او گفتی که "برو مردم جهان را آزاد کن" . دیگر آن قدر مشهوری که مرد اول دنیا سریع به دستورات گوش کرد و آمد عراق و افغانستان را آزاد کرد . دیگر آنها آزادند . در افغانستان در یک کلاس سی نفر در یک لحظه آزاد شدند . بمب هواپیما همه آنها را آزاد کرد و پیش تو آورد . عراق چندان دور از سرزمین میلادت نیست . عروس و دامادی در شب عروسیشان، در وسط میدان بغداد پایکوبی می کردند. صدای بربط و دهل جمعی را شادمان می کرد. ناگهان صدای آزادی ات آمد . همه جا را خون گرفت . مسیح! "دروغگو دشمن خداست".
میدانی مسیح! تو امروز خیلی مشهوری. در روزگار خودت یهودیان تو را کشتند اما می دانی امروز از این کار پشیمان شدند و با پیروان تو در صلح و صفا زندگی می کنند . آنان تو را به عنوان منجی موعود خود پذیرفته اند . می گویند مسیح روزی می آید و تمامی یهودیان را در پشت کوه صهیون جمع می کند و به جنگ همه اشرار می رود و همه آنها را می کشد .می دانم که تو هیچ وقت کسی را نمی کشی حتی خیلی ها را شفا می دهی. اما یهودیان می گویند تو با لبخندت شمشیر هم می آوری تا اشرار را بکشی و سرزمین میلادت را از وجود نحس آنان پاک کنی. مسیح!"دروغگو دشمن خداست" . مسیح!راست می گویم،امروز تو خیلی مشهوری.باورت نمیشود وقتی میشنوی که یهودیان از شوق تو حتی کودکان را می کشند. می دانم تو با کودکان مهربان بودی ولی آنان می گویند ظهورت خیلی طول می کشد و کودکان مانند پدرانشان بزرگ می شوند و شرور میگردند پس بهتر است همین الان بمیرند.مسیح!دروغ گو دشمن خدا ست.مسیح، یک چیز می گویم یک چیز می شنوی.تو خیلی مشهوری. مادرت برای تولد تو از سوی خدا مامور شد تا از سرزمین پاکان بیرون رود آخر تو آن روز این قدرها برای خدا مشهور نبودی!اما امروز آن قدر مشهوری که خدا به یهودیان،همان قاتلان پشیمان که در انتظار تو اند،اجازه داده تا دشمنان تو را بکشند که تو دوباره بیایی.مسیح!دروغ گو دشمن خداست.
مسیح،تو خیلی مشهوری.همه کارهای دنیا به خاطر توست دیگه به خاطر خدا هم نیست!فقط واسه خاطر توست.تو الان از خدا هم مشهورتری. پیروانت در افسانه هاشان،پدرانشان را می کشند.دیگر قهرمان قصه افسانه جهان تویی.وقت پدر کشی توست.آی مسیح نمی دانی تو چقدر مشهوری.پیروانت خاطرت را خیلی میخواهند.برای تو خیلی کارها انجام می دهند.آن ها برای تو،پدر تو را کشتند و تو را بر تخت نشاندند.خودت می دانی که قبل از تو و بعد از تو پاکان دیگر هم آمده اند همه آن ها هم مردم را به پدر دعوت کرده اند اما پیروانت پدر را بدون تو دیگر نمی پذیرند. همه آن ها را اشرار می دانند.همان اشراری که تو روزی به خمدتشان میرسی!اما پیروانت زحمت تو را کم کرده اند. خیلی از اشرار را کشته اند.یکبار در حدود هزار دور زمین از تولدت،به سرزمین پاکان دست یافتند و همه اشرار را به دیواردوختند.الان در دوهزارمین دور زمین از تولدت،خیلی از اشرار را به گلوله می بندند.همه این ها برای توست.آی مسیح،تو چقدر مشهوری.همه اینها در نظر پیروانت فقط خدمت کوچکی است از سوی بنده ای ناقابل برای تو!
مسیح می دانی!در دو هزار و هفتمین سالروز تولدت دیگر بر سر جایگاه تو هم دعواست. الان دیگر تو مانند قبل نیستی که مجبور شوی از شهری به شهر دیگر آواره شوی. با پای پیاده و دوازده یار. الان میلیون ها طرفدار داری. دیگر در همه جهان مجسمه تو دیده می شود.برای این که مردم بتوانند تو را دعا کنند در هر شهری دهها محل ساخته اند تا از تو کمک بخواهند. می دانی دیگر هر کسی نمی تواند دست به دامن پاک تو بشود!فقط عده ای خاص می توانند.آن ها کسانی هستند که تو را خوب می شناسند.همه کتاب تو و قدیسان تو را خوانده اند.از بین اینان یکی تو را از همه بهتر می شناسد.او پاپ است.پدر است.دست پیروان تو را می گیرد تا در دست تو بگذارد. نمی دانی چقدر بر سر اینکه پدر که باشد دعواست! آن قدر کتاب می خوانند تا از همه بهتر شوند و پدر شوند.این ها خیلی تو را دوست دارند. آن قدر که پدر تو را کشته اند و تو را بر جای او نشانده اند.تازه خوشان را پدر نامیده اند و تو را دعا می کنند.تو دیگر خیلی مهم شده ای!یک عمر تو پدر را دعا می کردی اما الان پدر تو را دعا می کند.مسیح!"دروغ گو دشمن خدا ست". تو دیگر آقای جهانی. آه که چقدر مشهوری. می دانی یکی از همین پدران در همین سالی که گذشت چه خدمتی به تو کرد!او پیروان احمد،یکی دیگر از پاکان را،اهل خشونت نامید و آنان را بی آبرو کرد.دیگر فقط و فقط تو خدای جهانی.خدایی که می تواند هر کاری کند.آه که تو چقدر مشهوری.درست است که بر سر صلیب زجر بسیاری کشیدی اما فکر می کنم به این همه شهرت می ارزید.مگر نه!مسیح!دروغ گو دشمن خداست.
مسیح.دیگر وقت آمدنت رسیده است.تو دیگر خیلی مشهوری.همه در انتظارتویند.فقط چند تا مشکل کوچک است که آن هم قابل حل است.بزرگترین آن ها میدانی چیست؟پیروان احمد!یارانت در سرزمین پاکان خوب از آن ها می کشند اما در لبنان نتوانستند.آن جا به تو خیلی احتیاج است.در سودان،سرزمینی در کنار همان سرزمین پاک تولدت،چهار قرن پیش،پدران تو با کتاب تو در دست، وارد شدند و با کمک توپ و تفنگ دست خیلی ها را بر روی کتاب تو گذاشتند.اما کم کم پیروان احمد که آن ها هم برای خودشان مسیحی دیگر دارند و برای آمدنش لحظه شماری می کنند در آن جا قدرت گرفتند و دوسال پیش یک میلیون از طرفداران تو را کشتند.الان هم خیلی ها در آن جا گرسنه اند.می بینی!چقدر خاطرت عزیز است که پیروانت به خاطر تو حتی گرسنگی می کشند و صدایشان را هیچ کس نمی شنود!برای اینجا سریع باید خودت را برسانی.در ایران هم خیلی به کمک تو احتیاج است. رییس ایران هر روز در سخنانش مسیح خودش را می خواند.تازه می خواهد بمبی بزرگ بسازد تا همه پیروان تو را یک جا نابود کند.اما نترس،پیروان تو از این بمب ها هم بیشتر دارند هم بزرگ تر! ولی به هر حال اگر می خواهی زیاد دچار مشکل نشوی زودتر از مسیح رییس ایران بیا.بیا و همه جهان را آزاد کن! بیا و بر جای پدر بنشین!بیا و همه جهان را به صلح برسان!مسیح!دروغگو دشمن خداست...
مسیح.روزهای میلاد توست.این روزها به تو زیاد فکر می کنم.همین امروز کنار خیابان قدم می زدم ناگهان دخترکی را آن کناره ها دیدم.پنج ساله می زد.موهاش بور،لپاش گل انداخته،برگه های فال تو دستش با چشم هایی پر از التماس به رهگذران برای خرید برگه ای.روز میلادت بود. گفتم مسیح دخترک بشم.اسکناسی دادم و فالی برداشتم.چند قدم از او دور شدم.پسرکی را در همان حال دیدم.کلاهی تا روی پیشانی،صورتی چرکین،سری کج تا چشمانش به رهگذران نیفتد و غصه اش نشود.برای او هم خواستم مسیح باشم.گفتم "یه فال به من بده" بدون اینکه به مسیحش نگاه کند با دست اشاره کرد که خودت بردار.برگه ای برداشتم و اسکناسی دادم باز هم به مسیحش نگاه نکرد دستش را دراز کرد و پول را گرفت برایش مهم نبود که چقدر است.گفتم که "حداقل یه نگاه کن" باز هم جواب نداد.من هم چند قدمی کنار رفتم. وسوسه شدم از آن ها عکسی بگیرم.پسرک که اصلا سرش را برنگرداند.بهش گفتم "یه عکس ازت بگیرم؟" سرش را بالا انداخت.به سراغ دخترک رفتم.گفتم "یه عکس ازت بگیرم؟" خنده ای زد و مورمور شد و سری چرخاند و گفت"نه".گفتم "یه عکس فقط". آب دهانش را قورت داد و با یک تندی شیرینی گفت "تو این عکس هارو میری به بهزیستی می فروشی اونا هم میان مارو می گیرن" گفتم " نه قول می دم به بهزیستی نگم" ناگهان صدای پسرک در آمد.از حضور من در آن جا ناراحت بود و به خواهرش می گفت که با من صحبت نکند. دخترک خنده ای کرد و سیبی از جیبش در آورد و گاز زد.گمانم تنها خوراکی اش بود دوباره به او نزدیک شدم و گفتم "خب میخواهی روتو اونورکن که تو عکس معلوم نباشه" لبخندی زد و سرش را به شدت تکان داد و آنرا در میان دستاش گرفت تا درعکس معلوم نباشد.دوباره صدای پسرک بلند شد.این بار با شدت و غلظت بیشتر!طوری که خنده از لبان دختر محو شد. دانستم که وقت رفتن است.از دخترک دور شدم.پسرک با چشمانی نافذ از زیر کلاه تو چشمم زل زده بود.سرش را بالا کرد و محکم گفت: عمو!برو،دیگه نیا. عمو!برو،دیگه نیا. عمو!برو،دیگه نیا. عمو!برو،دیگه نیا. عمو!برو،دیگه نیا. مسیح!برو،دیگه نیا. مسیح!برو،دیگه نیا. مسیح!برو،دیگه نیا. مسیح!برو،دیگه نیا. مسیح!برو،دیگه نیا...............................مسیح!دروغگو دشمن خداست
