زمانه ما را به سوی مطالب گذشته مان کشانده است.یادباد آن روزگاران یاد باد...
زمان دشمن بی رحمی است.از یک طرف طوق گذشته ات را همواره بر گردنت می نهد و از یک طرف تو را به سوی آینده پیش می برد.افراد و جوامع را هر لحظه نو می کند اما در عین حال پوستین گذشته را هم بر تن آنان می کند.فرار از گذشته آسان نیست و چه بسیارند افراد و جوامعی که دوباره به عقب برگشتند و بدا به حال آنان که اسیر گذشته اند.جامعه عربستان را باید یکی از این جوامع دانست که "شما پس از اسلام دوباره جاهل شدید."
در ادامه مباحث عاشورا از دید متفکران این بار به بررسی نظر سید جعفر شهیدی می پردازیم.او در کتابی به نام "قیام حسین" به طرح نظرات خود در این مورد می پردازد.شهیدی در تحلیل این واقعه خود را با سه سوال روبه رو می بیند.ماجرا برای چه اتفاق افتاد؟چگونه توانست که اتفاق بیفتد؟چگونه اتفاق افتاد؟او برای پاسخ به این سوالات به تاریخ رجوع می کند و با تحلیل جامعه شناسانه و مردم شناسانه سعی می کند تا نوری بر حقایق واقعه بیفکند. ولی پیچیدگی ماجرا در آن جاست که قدیمی ترین سند مکتوب با زمان حادثه دو قرن فاصله دارد.در این کتاب او بیشتر بر منابع قرن سوم تا پنجم استناد کرده است و سعی کرده است تا از دل نزدیک ترین منابع موجود راز واقعه را جستجو کند.
اولین سوال پرسش از علت واقعه است.حسین چرا قیام کرد؟شهیدی در مواجهه با این سوال چندان قلمی نمی زند و فقط یک فصل را به آن اختصاص می دهد اما به شیوایی بیان می کند که حسین در پاسخ دعوت های مردم کوفه و توضیح علل قیام فقط می گفت که حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کرده اند و بر هر فرد آزاده ای است که مفسده ای چون دید اگر توان داشت اصلاح کند و چون نامه های مردم کوفه را دید به قیام دست زد.پس به نوعی می توان گفت که حسین برای احیای دین از دست رفته قیام کرد.او برای حکومت و کسب سلطه سیاسی قیام نکرد،برای او مهم ارزش های دینی است نه کسب حکومت.او اگر انگیزه سیاسی داشت فرصت های بسیاری برای او مهیا بود تا حتی پیروز شود.مثلا روزی ابن زیاد حاکم کوفه به دیدار یکی از اهالی کوفه می رود صاحب خانه مسلم را پنهانی خبر می کند تا در خانه او به کمین حاکم کوفه نشیند و کار او را بسازد.مسلم در خانه پنهان می شود و ابن زیاد به تنهایی وارد خانه می شود ولی مسلم از مخفی گاه خارج نمی شود و ابن زیاد از خطر می جهد.صاحب خانه از مسلم دلیل تعللش را می پرسد،مسلم می گوید یاد حدیثی از پیامبر افتادم که"مسلمان کسی را با ترور نمی کشد"_وای از مسلمانی ما یک روز به صورت زنجیره ای و وحشیانه ترور می کنیم،یک روز در مهمانی خلق خدا بمب می گذاریم و یک روز مردمان عادی را دراز می کنیم و با ا...اکبر به رگبارشان می بندیم "جای آن است که خون موج زند در دل لعل، زین تغابن که خزف می شکند بازارش"_از این دست وقایع در جریان حادثه بسیار است و تنها چیزی که در آن دیده می شود پایمردی و ایستادگی بر ارزش ها و احیای آن هاست نه محاسبه سود و زیان و دست و پا زدن در کوچه رد و قبول حکومت و سیاست ورزی های مزورانه.
اما ماجرا نکته مهمتری هم دارد و تحلیل آن نباید فقط در دایره بیان علت آن باشد.سوال مهمتر آن است که جامعه آن روز چگونه می توان پسر پیغمبرشان را بکشد؟"چرا مردم این سرزمین های پهناور و پر جمعیت حالت تماشاگر صحنه را بر خود گرفتند؟"چه شد که حسین کشته شد و بانگ مرغی هم برنخاست؟اولین شورش پس از این ماجرا مربوط به دو سال بعد است،آن هم در مدینه که ربطی به خون خواهی حسین نداشت،بلکه به دلیل آن بود که مردم مدینه رفتند و یزید را دیدند که کیست و چه می کند.حال شاید پاسخ داده شود که چون حسین بیعت نکرد کشته شد.اما بیعت نکردن هم در اسلام سابقه داشت ولی جرمش کشتن نبود،علی تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد،پسر عمر هم با علی بیعت نکرد و...ولی هیچ کس کشته نشد.پس چه شد که این بار گناه بیعت نکردن به کیفر قتل مجازات شد؟مگر قرآن،قتل نفس را حرام نکرده بود؟برای پاسخ به این سوالات باید تغییر و تحول جامعه آن روز را نسبت به جامعه پیامبر سنجید.باید دید پس از پیامبر بر سر جامعه اش چه آمد که نوه او را چنین کشتند.
شهیدی دگردیسی جامعه بعد از پیامبر را در دو نکته مهم خلاصه می کند.او با دیدی جامعه شناسانه،به این نکته اشاره می کند که عصبیت عقیدتی جامعه صدر اسلام به سمت عصبیت تیره ای و نژادی می چرخد_واژه عصبیت در کتاب شهیدی نیست و ما آن را از ابن خلدون برای توضیح مقصود شهیدی وام گرفته ایم_عصبیت به معنای تعهد و تعصب بر امری است.در زمان جاهلیت فرزندان بادیه بر قوم و نژاد و نسب خود فخر می فروختند و برای آن می جنگیدند و برای آن شعر می سرودند و بر آن عشق می ورزیدند.اما اسلام این تعهد و تعصب بر نژاد را برانداخت و به جای آن عقیده را نشاند.دیگر مسلمانان با هم برادر بودند و مسلمانی مایه افتخار.برای اسلام می جنگیدند و به آن عشق می ورزیدند.اما درست روز مرگ پیامبر،جامعه حرکت آرام و خزنده خود را به سوی عصبیت جاهلیت آغاز کرد.در این روز ابوبکر از برای مسابقه قدرت،اعلام کرد که"امیر باید از قریش باشد".معنی این سخن این بود که"آنچه اسلام و قرآن برای آن ارزش قائل بود یعنی _تقوی_لا اقل به کار زمامداری مسلمانان نمی آمد."پس از حکومت معاویه امیری از قریش به امیری از بنی امیه تغییر یافت و حکومت در آن ها موروثی شد.درست مانند قبایل جاهلیت که فرزند ارشد رئیس قبیله،حاکم بعدی بود.
این تغییر عصبیت عقیدتی به عصبیت نژادی،در جریان جنگ ها هم خود را نشان داد.در جنگ جمل علی را کوفیان حامی بودند که اکثریت آن ها یمانیان بودند و عایشه را اکثریت مضریان همراه بود.در جنگ صفین قریش در برابر یمانیان ایستادند.اکثریت کوفه به این خاطر با علی همراه شدند که عقیده داشتند بنی امیه به دنبال برتری تیره خود بر دیگر طوایف است.در جنگ خوارج،یمانیان هم دو تیره شدند و عثمانیان در صف خوارج ایستادند و علویان در سپاه علی.به نوعی در در بطن این صف آرایی ها می توانیم همان کینه های قبیله ای و نژادی را ببینیم و بفهمیم که جهاد که در اسلام به منزله یک تکامل عقیدتی مطرح بود،دوباره به همان جنگ و خونریزی قبیله ای تبدیل گشت.قبیله همدان مقابل عک،یا قبیله کنده در برابر مذجح،قحطانیان در برابر عدنانیان و حال امویان در برابر هاشمیان.دیگر عصبیت عقیدتی در میان مردمان رنگ باخته بود_هر چند علی در خطابه هایش سعی بسیار کرد تا حتی عصبیت عقیدتی را به مرحله عصبیت انسانی تعالی دهد،اما جامعه حتی از عصبیت عقیدتی هم عقب تر نشست_و واقعه کربلا را باید از این دریچه دید.وقتی حسین از مردمی که آماده کشتن او بودند،پرسید که "من از شما کسی را نکشتم،دین خدا را دگرگون نکرده ام،پس چرا مرا می کشید؟"در پاسخ گفتند"به خاطر بغضی که از پدرت در دل داریم.".برای درک این چرخش به سوی جاهلیتی که پسر را به جای پدر مجازات می کند و به صورت قبیله ای کین خواهی می کند این واقعه گویاست.به هنگام فتح مکه،عباس عموی پیامبر،ابوسفیان را یافت تا او را به پیش محمد برد وبرای او امان گیرد.ابوسفیان چون سربازان اسلام را دید به عباس گفت"پادشاهی برادر زاده ات بزرگ شده است"عباس به او نهیب زد که "پادشاهی نه، شکوه پیامبری!"حال از زبان یزید نوه ابو سفیان در پنجاه سال بعد از این جریان،دوباره چیزی مشابه می شنویم که چون خبر قتل حسین به او رسید،فی البداهه شعری سرود به این مضمون" نه وحی ای بوده است نه آسمانی نه خدایی نه پیامبری،بنی هاشم به دنبال سروری بوده است و بس."آری می بینید که چگونه مسلمانان عصبیت جاهلانه را در خود جای داده اند و هر امری از همان دید قبیله ای و تیره ای و سروری و پادشاهی تعبیر می کنند!.بعد از واقعه یزید در مورد آن شعر زیاد گفت و در همه اشعارش فقط و فقط به نژاد ونسب اشاره کرد وبس!تنها صحبت از آن است که"تیره ای از مضریان کینه خود را از تیره دیگر کشیده است و خون امویان که در جنگ بدر به دست محمد از تیره هاشم ریخته شد،به خون شسته شد."پس ما دیگر با جامعه ای طرفیم که قوام و دوام آن،عشق و داغ آن،تعهد و تعصب آن به عقیده نیست که برای دین خدا قیام کند،بلکه جامعه ای است که در آن اصل تیره و نژاد است و بس.هاشمیان و امویان با هم جنگ دارند،عکیان چرا دخالت کنند؟
دگردیسی دوم جامعه مربوط به رشد ثروت جامعه است.دیگر "رغبت به مال اندوزی"در جامعه چنان بالا ست که هیچ کس نمی خواهد تا با حرکت و قیام، گوشه ای از ثروت و جاه و مقام خود را از دست دهد.فراموش نکنیم که هنوز هم عده ای در جامعه بودند که پیامبر را درک کرده باشند و بتوانند بر جامعه حکم دهند که حسین کیست و یزید کیست و تابعین و مردم را به حمایت حسین بخوانند اما یزید همه آن ها را در شام جمع کرد و آنان را اکرام کرد تا مبادا به حافظه خود فشاری آورند! و همچنین می دانیم که عمر بن سعد به هوس زمامداری ملک ری تن به کشتن حسین داد.برای آن که عمق فاجعه درک شود همین داستان کافی است که چون ابن عباس عموزاده علی هم در اموال مردم دست برد،علی برایش نامه توبیخی نوشت و ابن عباس چنین پاسخ داد که"دوست دارد خدا را ملاقات کند و بر ذمه اش چیزی از مال مسلمانان باشد تا آنکه ذمه او به آن همه خون های ریخته شده به خاطر رسیدن به امارت و پادشاهی مشغول گردد."آری،جامعه ای که غنائم جنگی کشور های بزرگ بر آن سرازیر شده است و عالم و بالغ و امیر و حاکمش را در بر گرفته است،آن قدر سنگین است که نتواند این حرف را بفهمد که"اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" و خود حسین هم گفت که"دلیل آن که حرف های من در شما تاثیر نمی کند آن است که شکم هایتان را از مال حرام انباشته اید."
پس از آن که شهیدی تغییرات مهم جامعه آن روز را توضیح داد،به بیان چگونگی واقعه می پردازد.او با رجوع به تاریخ،سلسله حوادث را توضیح می دهد و تاریخ روایی ماجرا را بیان می کند.در اینجا قصد شرح تاریخ ماجرا را ندارم و علاقه مندان می توانند به خود کتاب مراجعه کنند.اما شهیدی در ضمن بیان تاریخ به نکته جالبی می پردازد و آن هم مردم شناسی جامعه است.او خصوصیات مردم شام،مدینه،مکه،بصره و کوفه را در آن زمان می کاود.او با این مطالعات چگونگی و علت آرایش نیروها در زمان واقعه را بیان میکند.در مورد شامیان می گوید که آنان اسلام را، خلاصه در بنی امیه می دانند و حتی پس از روی کار آمدن بنی عباس،بیش از پنجاه نفر از عالمان و بزرگان آن دیار چنین شهادتی می دهند که "به خدا سوگند می خوریم که ما نمی دانستیم رسول ا...خویشاوندی به غیر از بنی امیه داشته است."در وصف آنان گویند که وفادارترین قوم به حاکمان خود می باشند.علی هم به کوفیان می گفت که ای کاش ده تن از شما را می دادم و یک نفر از شامیان را می گرفتم.اهالی مدینه هم مردمانی بودند از تیره یمانی و با بنی هاشم کاریشان نبود.در وصف آنان گفته اند که "حریص ترین امت بر شر و ناتوان ترین آنان در دفع آنند."هر فتنه ای از آن برمی خاست ولی از سوی آنان حمایت نمی شد.علی هنگامی که از مدینه برای جنگ جمل راه افتاد،فقط سیصد نفر همراهی اش کردند،حسین هم از آنان جز خویشاوندانش نصیب نبرد.کوفیان مردمانی بودند بی ریشه.این شهر در سال هفدهم هجرت ساخته شده بود و مردمانش از جنگجویان و ماجراجویان بودند.در وصف آنان خوب گفته اند که"آنان با هم در کاری متفق می شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می کشند."آنان دستی با سکندر داشتند و دلی با دارا. شمشیرهاشان با یزید بود ودلشان با حسین!پس از واقعه چندان از کرده خود پشیمان شدند که مانند بنی اسرائیل تصمیم جنون آمیزی گرفتند که شمشیر هاشان را بر هم بکشند و خون همدیگر را بریزند تا شاید این ننگ را از دامان خود پاک کنند! اما پشیمان شدند و بر آن شدند تا قاتلان حسین را بکشند.شاید تاریخ بیشتر بر نامه های کوفیان به حسین تاکید کرده باشد اما واقعیت آن است که بسیاری از آنان بر یزید هم نامه نوشتند تا کار به نفع هرکس تمام شد دست به سوی او دراز کنند.معاویه در آخر عمر، مردم کوفه را برای یزید این گونه توصیف می کند که"امیدوارم آنان که پدر او را کشتند و برادرش را خوار کردند، گزند وی را از تو مصون دارند."آنان در قول حسین "مردمانی بودند بنده دنیا،دین را به زبان می دارند،چندان که زندگانی خود را بدان سر وسامان دهند."
آری با چنین جامعه و چنین مردمانی چندان نمی توان به دور دست ها امید بست.پس از واقعه ماموران به یزید چنین گزارشی دادند"ای امیر المومنین،به خدا چندان طول کشید که شتری را بکشند."
آری به زمان کشتن شتری حسین را کشتند اما تاریخ جلاد بی رحمی است.قصه هایش سر دراز دارد و خون،همانند طوقی است که بر گردن حکومت،همیشگی است و مکافات آن دائمی.دیری نپایید که جامعه دیگر جاهلی شده،خون حسین را بهانه کینه کشی قبیله ای کرد.فتنه ها بر خاست و تاک وتاک نشان مردمان را سوخت.سر عبیدا... را نزد مختار،سر مختار را نزد مصعب و سر مصعب را نزد عبدالملک بردند و روزی نماند که بر حکومت و جامعه بی فتنه بگذرد.خون،کینه خود را از حکومت می کشد که هر جنایتی را مکافاتی است و مکافات خون یک نفر،جامعه را در برمی گیرد.