قدرتزدگی، یک نوع وادادگی در مقابل قدرت است. یک نوع اشتیاق همیشگی به حضور قدرتمندان است. بیماری است که باعث میشود قدرتمندان در ذهن ما، مقدس شوند. رنگ همه خوبیها و کرامات را گیرند، صاحب همه فضائل شوند و بری از هر گونه رذائل. «قدرتزدگی» استبداد نیست، بلکه استبداد ناشی از «قدرتزدگی» است. «قدرتزدگی»، «استبداد زدگی» هم نیست. استبداد زدگی یک فرآیند ناخوشایند است که فرد به اجبار تن به خواست مستبدان میدهد. اما «قدرتزدگی»، فرآیندی است که فرد با آغوش باز خود را به دامان قدرت میاندازد. او ناراضی از اعمال قدرت نیست، بلکه آن را توجیه میکند و با رضایت تن خود را به آب قدشانههرت غسل میدهد. «قدرتزدگی» حکایت مردمانی است که شلاق میخورند و از شلاق خوردنشان خشنودند.ابتدا باید نای این بیماری را باز گوییم. «قدرتزدگی» مفهومی است که با نشانههایش، به تعریف خود مینشیند.
1- وادادگی: اولین نشانه قدرتزدگی، وادادگی است. «قدرتزدگی» باعث میشود که آدمی «قدرت» را حاکم ازلی و ابدی بر سرنوشت خویش بداند و هیچگاه برای تغییر آن، اقدامی نکند. آدم «قدرتزده» همیشه در یک وادادگی یا انفعال نهتنها در برابر قدرتمند، بلکه در برابر قدرت رنج میبرد. آدم «قدرتزده» راضی نیست و در خود نمیبیند که مدارج بالای قدرت را طی کند و بر علیه قدرتمندان بشورد و خود را حاکم بر سرنوشت خویش کند. او راضی است به سرنوشتی که «قدرت» برای او رقم زده است. بهترین مثال برای این تعبیر، واقعهای است که ابناثیر در ذکر «حمله مغول» به ایران روایت میکند. آوردهاند که اگر مغولی به قریه یا آبادی که مردم زیاد داشت، وارد میشد و یکییکی ایشان را میکشت، احدی جرأت این که دست به سوی او دراز کند، نداشت. گویند: «یکی از این اقوام مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربهای نداشت به او گفت: سر خود را به زمین نِه و از جای خویش مجنب. مرد چنین کرد و مغولی رفت و شمشیری به کف آورد و او را به آن کشت.» قدرتزدگی دلیل این ماجراست. دلیل انفعال و وادادگی این مرد است. شیدایی حاکم بر اذهان افراد، که در برابر قدرت، باعث میشود اگر حکمی کرد و دستوری داد، بپذیریم حتی اگر گفت: «مجنب تا من بیایم.»
2- نامها و شهرتها: نمیدانم تا به حال به اسم هایی که پدران و مادران بر فرزندان خود میگذارند، توجه کردهاید یا نه! توجه کردهاید که هنوز نامهایی چون اسکندر، چنگیز، تیمور، و … در بین ما حضور دارند و شناسنامه بعضی از افراد این ملت، منقش به نام نامی اینان است. هیچ ملتی اسم فرزندان خود را، نام قاتلان فرزندان آن ملت، نمیگذارد. اما ما چنینیم. مائیم که چنان دلبستگان قدرتیم که نام هر قدرتمندی که خاک این سرزمین را زیر سم اسبان خود کشید، بر فرزندانمان نام نهادیم. ای کاش که به همین مقدار اکتفا میکردیم، اما برای بعضی از آنها کار چنان بالا گرفت که آنها را نماد کردیم. در عرفان ما، «اسکندر» نماد جستجوگر آب حیات است و به نیکوفری و مطلعالشمسی معروف است. این بیت را ببینید:
«مطلعالشمس آی اگر اسکندری بعد از این هر جا روی نیکوفری»
حال شما بگویید که اسکندر کیست؟ ارتباطش با فرهنگ ما چیست؟ که نماد یکی از مهمترین ارکان فرهنگی ما گردد و نیکوفر قصههای ما شود! درد «قدرتزدگی» بسیار بیشتر از آنچه میپنداریم در ما ریشه دارد.هدف، تخطئه کردن احساسات پدران و مادران وطبع شاعرانهی ما نیست،هدف نشان دادن یک درد مشترک با نشانههای خاص آن است.
3- ظلم: از عواقب و نشانههای «قدرتزدگی» وجود ظلم در نهایت درجه در جامعه است. شیفتگی و وادادگی در مقابل قدرت و عدم مقاومت و ایستادگی در برابر قدرتمند، سبب بروز ظالم در جامعه میشود. شیفتگی در برابر قدرت، باعث میشود که قدرت پای خود را تا هر جا که توانست در مال و جان و ناموس مردمان، دراز کند. این بیماری به گونهای است که حاکم هر چه سختگیرتر بر مردم باشد، تاریخ از او راضیتر است و به او بیشتر حق میدهد و در حافظه مردمان ماندگارتر میشود. در حالی که قاطعیت و جازمیت تنها عامل ماندگاری حاکم در اذهان ایرانیان است، تحمل و مدارای اجتماعی هیچ سهمی در ماندگاری ندارد. هنوز هم امثال انوشیروان و نادرشاه و شاهعباس و رضاخان در ذهن مردم ماندگارتر از سلاطین کم و بیش عادلی همچون کریمخان زند هستند. این بیماری سبب میشود که حاکمان برای فرمانروایی بهتر و ماندگاری حکومتشان، بر شدت عمل بیفزایند و ظلم و ستم و سلطه را تنها راه حکومت بر این مردمان بدانند و در این امر فرقی بین جلالالدین و چنگیز نیست. خط ظلم، اشتراک تمام حاکمان این مملکت از پیدایش تاریخ تا عصر حاضر است. حاکمان عوض شدهاند، آمدهاند و رفتهاند اما ظلم، همیشگی است. خط ظلم، خط پیوند آنها به یکدیگر و راز و شیوه حاکمیت آنان است. یکی میکشد، یکی گرسنگی بر ملت خود میدهد، دیگری در حریم خصوصیشان دخالت میکند. ظلم، مرام حاکمان است. چرا که «قدرتزدهایم»، حاکم پرحوصله را نمیخواهیم. هر چند رنگ آزادیطلبی به خود بگیریم، اما آن را میخواهیم که با شدت عمل با مخالفان ما برخورد کند.
4- بندهنوازی: یکی از گلوگاه های اساسی که میتوان نمود اساسی «قدرتزدگی» را در آن دید، آنجایی است که قدرتمندان با الفاظ رکیک زیردستان خود را خطاب قرار میدهند و زیردستان هم لفظ رکیک را علامت لطف شاهنشاه و مرحمت ملوکانه میدانند. ناصرالدین شاه، مخبرالدوله را «نرهخر» خطاب میکرد و حسنخان اعتمادالسلطنه فرنگ رفته در نوشتههای خصوصیاش! -تأکید میکنم نوشتههایی که تا هنگام زنده بودنش کسی از آن خبر نداشت - به نشانه مرحمت شاهنشاه، تعبیر کرد. محمدرضا شاه هنگامی که ربیعی را به فرماندهی نیروی هوایی منصوب کرد، مزیت او را در این میدانست که او خر بهتری است و ربیعی هم «خر» را به معنای مطیع، جان بر کف، وفادار و گوش به فرمان، تعبیر کرد. خصوصیات سرباز وطن! آری «قدرتزدگان» به هر چه از دهان قدرت بیرون آید، «بهبه» و «چهچه» میگویند.
5- چاپلوسی: چاپلوسی، حکایت از شیفتگی غیرعقلانی و مفرط به امری، دارد. این میوه که ثمره درخت «قدرتزدگی» است چنان بر تار و پود زندگی ما بیشمار شده است که هیچگاه نمیتوان آن را نادیده گرفت. کدام منظومه ماست که بدون ستایش حاکم وقت، آغاز شده است. کدام داستان مهم را میدانید که دیباچهاش به سلطان وقت، تقدیم نشده باشد. اصلاً کدام صحبت معمولی ما است که بدون تعارف روزانه، آغاز نشود. برای این امر مثال زیاد است، اما مشتی میدهم نمونه خروار. عربشاه یزدی، رساله مونسالعشاق سهروردی را به نظم میکشد و در دیباچه آن پس از ستایش پروردگار عالمیان و مدح نبی او، چنین به استقبال ابونصر آل مظفر، شاهنشه وقت میرود.
جمشیدنشین صف اقبال خورشید جبین مشتری خال
عالینظر مکرم اخلاق فرمانده خلق، ظل خلاق
انصافرسان دادخواهان گردنکش جمله پادشاهان
و سپس در بیان خصوصیات او، این چنین داد سخن میدهد که:
شاهنشه عرش آشیانی فرمانده صاحبالقرانی
چون پرتو صبح راهنمایی چون نور یقین گرهگشایی
در صفه بزم، اردشیری در بیشه رزم، نره شیری
یعنی که فروغ نور انوار در صورت آدمی پدیدار
و سپس پس از بیانات شورانگیز دیگر! بالاخره میگوید که با که طرفیم و گرگ ما چه نام دارد:
یا نصرت دین، خلاصه عصر شاهنشه کامران ابونصر
آن ظل مدید قدس سرمد یحیای مظفر محمد.
جالب است بدانید که عربشاه، برای این کار نه صلهای میخواست و نه پاداشی، اصلاً صحبت این نبود که این رساله منظوم را هم در پیشگاه آل مظفر بخواند، بلکه این چاپلوسی، عادت اوست، مرض فرهنگ ماست.
فکر کنم با این نشانهها، درد را شناختهایم و معنای «قدرتزدگی» را بهتر درک کردهایم. حکایات تاریخی بسیاری بر این درد فرهنگی گواهند، دردی با نام وادادگی در برابر قدرت. شیفتگی و شیدایی در مقابل قدرت، دردی با نام «قدرتزدگی». حال بهتر است پس از شناخت درد، آسیبها و مراکز بیمارمان را هم بشناسیم، اگر بیماری را شناختهایم بیاییم اعضای بیمار را هم بشناسیم. ببینیم تأثیرات «قدرتزدگی» کدامند پس باز میگردیم به تاریخ.
1- استبداد مقدس: اولین تأثیر مستقیم «قدرتزدگی» بر جامعه ما، استبداد است. استبداد خالص و مستقیم،نه به شکلی که حاکمی بر قدرت، فقط مسلط تام باشد، بلکه این حاکمیت مطلق، مقدس نیز باشد. یعنی از سوی مردمان، پادشاه یا حاکم، رنگ تقدیس میگیرد و در ردیف پیامبران قرار میگیرد. در تمدن ایرانی، پادشاه بالاتر از مردمان عادی قرار می گیرد و به گرد قدرت مطلقه او هاله الوهیت و وحی، کشیده میشود و سرای سلطان، خانه یزدان میشود. و همین امر باعث میشود که مردمان، رفتهرفته، حکم حاکم را، حکم خداوند بدانند و ظلم او را، عذاب یزدان و عدلش را لطف او تعبیر کنند. جوینی مؤلف تاریخ جهانگشا در ذیل توصیف ایران به هنگام حمله مغول، حکایتی میآورد که شاهد مدعای ماست.این حکایت گفتگوی دو تن از به اصطلاح عالمان و بزرگان است که یکی از ایشان «مقدم و مقتدای سادات ماوراإالنهر» بود و دیگری «از افاضل علمای عالم» بود.
«مولانا چه حالت است، این که میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب؟ مولانا امامزاده گفت: «خاموش باش، باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست! » اگر سامان سخن گفتن نیست! پس وقت چه است؟ فرهنگ «قدرتزده» باعث شد که هر قدرتمندی را خوشامد گوییم و آمدن و رفتن قدرتها را به مشیت الهی تعبیر کنیم و با این توجیه قبول ظلم کنیم . در دیار ما سلطان سایه خداوندی نامیده شد و غزالی در نصیحهالملوک، پادشاهان را همردیف پیامبران قرار داد و آنان را مقدم و پاسبان دین دانست و پادشاه عادل را نشانه رحمت خداوندی به سبب درستکاری مردمان دانست و پادشاه ظالم را کفاره گناهان مردمان دانست. ایرانیان که هر قدرتمندی را دارای فره ایزدی می دانستند شورش علیه او را، شورش بر ضد خدا و مشیت الهی تعبیر می کردند به طوری که هر پادشاهی در این دیار، نشانه خداوندی همراه داشت.
شاهد مدعای ما میتواند یک کتیبه و یک نقاشی از دورههای متفاوت تاریخی باشد. دورههایی متفاوت که از بیماری یکسانی رنج می بردند. اولین آنها، کتیبهای است مربوط به دوران ساسانی که در طاق بستان موجود است. در این کتیبه، اردشیر دوم را میبینیم که تاج را از دست اورمزد میگیرد- پیوستگی شاهنشاهی با دین-، اردشیر دوم تاجی به سر دارد که دارای اشعه خورشید است- حکایت از آسمانی بودن شاه- و بر روی نیلوفر ایستاده است که نماد مقدسی است- حکایت از پیوستگی استبداد با امر قدسی-. در دوره ساسانی برای شاهان الوهیت قائل بودند و آنها را برادران خورشید و ماه بهشمار میآوردند و آنان را سایه خدا مینامیدند. حال چشمانمان را میبندیم و از دوره ساسانی به زمان صفویه میآییم.
در این جا نقاشی معروفی را میبینیم که شاه اسماعیل را هنگام فتح تبریز نشان میدهد. شاه اسماعیل بر فراز منبری نشسته- حکایت از پیوستگی استبداد با امر قدسی- و به گرد سرش هالهای از نور قرار گرفته است- حکایت از آسمانی بودن شاه- و در ذیل نقاشی نوشتهای است که سلطان والاجاه، شمشیر صاحبالزمان بر دست، به تبریز وارد شد- حکایت از آسمانی بودن شاه. این شیدائیان در برابر قدرت بودند که آن را آغشته به راز و رمز الوهیت کردند و صاحبان قدرت را جانشین پیامبران دانستند. در اساطیر ایران، برای پیروزی نهایی خیر در برابر شر، دو امر لازم است. یکی همکیشان و دیگری سلطنت، برای اندیشمندان پس از اسلام، شاه و دین، برابرند و نظام ملک، نظام دین است و نظامالملک، مؤسس نظامیهها، سلطان محمود را کلب آستان علی میداند و رضاخان را به خاطر چند روزی گل بر سر گرفتن برای عاشورا، حامی دین.
2- دین قدرتزدگان: به مدد آفت «قدرتزدگی» دین در این دیار به حال و روزی دگر در میآید، رسالت اصلی پیامبری در آن است که آدمیان را در برابر ا..، اهورامزدا، پدر و… خاشع و خاضع کند و همین خضوع و خشوع در برابر خداوند است که آدمیان را به مرز عبودیت رهنمایی میکند و آنها را آماده اجرای فرامین اخلاقی میکند، و به آنها دستور قیام برای برپایی حق و عدل میدهد. اما دین قدرتزده، آدمیان را خاضع و خاشع میکند، نه در برابر الله، بلکه در برابر قدرت. تاریخ ادیانی که به سرزمین ما، وارد شدند روایت این استحاله را نشان میدهند. استحالهای از کرنش در برابر خدا به کرنش در برابر قدرت. اول از زردشت آغاز کنیم. متأسفانه متون اصلی زردشتیان کمتر در دسترس است و آنچه در دسترس است همان اسطورهها و تفاسیر آدمیان قدرتزده از گفتار زردشت است. پس این روایات را میخوانیم تا ببینیم آفت «قدرتزدگی»، زردشت را چگونه معرفی میکند.
در روایات است که زردشت پس از آن که پیروان چندی گرد خود فراهم آورد به سوی بارگاه شاهگشتاسب رفت تا او را به دین خود دعوت کند. دربار گشتاسب مرکز خرافات و جادوگری بود و دانایان دربار سه روز تمام با زردشت جدل کردند و به او حسودی کردند و او را به جرم ارتباط با مردگان به زندان افکندند. تا این که معجزهای شد. اسب سیاه محبوب گشتاسب بیماری گرفت و چهار پایش در شکمش جمع شد و باز نشد. زردشت پیشنهاد میکند که تندرستی کامل را به اسب باز گرداند به چهار شرط:
1. شاه دین او را بپذیرد.
2. شاهزاده جنگجو- اسفندیار- برای «دینبهی» بجنگد.
3. ملکه دین او را بپذیرد.
4. نام توطئهگران افشا گردد.
و شاه این شرایط را میپذیرد و اسب او خوب میشود. و اهورامزدا به خاطر این امر، به پسر گشتاسب، «پشوتن»، جاودانگی میدهد و «اسفندیار» فرزند دیگر شاه را روئینتن میکند. توجه کنید که دومین درخواست زردشت، قدرت است، آن هم از نوع سخیف آن، یعنی شاهزاده جنگاور، آخر مگر قدرت پیامبران در اندیشه آنان نیست، کدام پیامبر از زمینیان طلب قدرت کرده است که زردشت میکند؟ اصلاً چرا باید اسفندیار روئینتن شود؟ چون که قدرتمند است؟ یا آنکه چون بازوی قدرتمند دین زردشت است. دیگر چندان راهی نیست که هر شاهی، ادعای حمایت از دین را کند و در پناه آن خون مردمان ریزد.
حال میآییم سراغ اسلام، اسلام قدرتزده ابتدا در دربار معاویه آغاز شد، آنجا که «اولیالامر» که اطاعت از آنان در ردیف اطاعت از خداوند و رسول او بود، به حاکمان وقت تعبیر شد و اطاعت از حکام وقت واجب گردید. رفتهرفته مقام خلافت، قدسی شد و خلیفه همان واسطه خدا و زمینیان شد که واسطه فیض از آسمان به زمین است.
دینداران «قدرتزده» که مدت مدیدی بود که هم پیاله شاهان گشته بودند و در برابر ترویج شیدایی خلق به شاهان و طبقات حاکم، از مواهب حضرتی شاهان بهرهمند گشته بودند ناگهان در برابر «مشروطه» قرار گرفتند که قرار بود تا قدرت شاه را محدود کند و او را از همجواری با خدا و ماه و خورشید به زمین آورد و با او مانند دیگر مردم برخورد کند و سر قدرتخواه او را به سقف «قانون» کوتاه کند و او را همسفره و برابر با دیگران بنشاند. معلوم است که «دینداران قدرتزده» بر این کار میتازند که محدودیت قدرت شاه، محدودیت آمال و آرزوهای آنهاست.
برای همین است که در آن روزگاران شیخی که نماد چنین دیندارانی بود گوید: «… ما اهالی ایران شاه لازم داریم، عینالدوله لازم داریم. چوب و فلک و میرغضب نیاز داریم. ملا و غیر ملا، سید و غیر سید باید در اطاعت حاکم و شاه باشند…». آری، قدرتزدگان را میبینید که چگونه سیدان را هم امر میکند که مطاع عینالدوله باشند. مگر دین نیامده بود که آدمیان را در اطاعت الله قرار دهد، چه شد که ملا هم باید در اطاعت حاکم و شاه باشد.
3-مکانیزم اعمال قدرت: جامعه دموکرات از نظر نگارنده، جامعهای است که مکانیزم اعمال قدرت بر مردمان توسط حاکمان پیچیدهتر باشد. در جامعه دموکرات، حاکم نمیتواند از روی هوی و هوس خویش بر رعایا و شهروندان حکم براند، بلکه هوی و هوس او توسط قانون مدنی، مطبوعات، شهروندان و … محدود میشود. حال در این که چرا فرهنگ ما نتوانسته است، جامعهای دموکرات را در دل خود بپروراند بحث و جدل فراوان است. اما به نظر این مقال، مقصر اصلی، «قدرتزدگی» است. قدرتزدگی فرهنگ ما باعث میشود، تا مکانیزم اعمال قدرت توسط نهادهای حاکم، همواره در حالت منحط و ابتدایی باقی بماند. زیرا با این ذوق و شوق مردمان به قدرت، اصلاً نیازی به استفاده از مکانیزمهای پیچیده اعمال قدرت نیست. تا بوده است مکانیزم اعمال قدرت اول شمشیر بوده است و دوم مذهب (حتی ثروت هم کمتر جایگاهی در مکانیزم اعمال قدرت دارد، زیرا قدرت در این دیار نیازی به خرج پول هم ندارد، زیرا مردم را اغفال میکند و سپس به ضرب چوب، به کار میگیرد. پس دیگر چه نیازی به خرج کردن کیسههای زر دارد). مثلاً در ممالک پیشرفته از ابزارهای کنترل جمعیت برای اعمال قدرت استفاده میکنند. مکانیزم جمعیت نه به عنوان محصول تصاعد طبیعی زاد و ولد، بلکه به عنوان محصول صنایع، تولیدات، نهادهای مختلف مربوط، رشد شخصیتی، دفعات بیماری، الگوی تغذیه و سکونت، تأثیر روشهای ضد بارداری، دفعات رابطه جنسی، دفعات ازدواج، تولدهای مشروع و نامشروع است. دولت همه اینها را در کنترل میگیرد و با حمایت و یا عدم حمایت از این عوامل، جمعیت را کنترل می کند. اما در جامعه ما اصلاً چنین بحثی جای طرح دارد؟ خیر، چون لازم نیست. قدرتزدگی باعث میشود تا کار کنترل توده مردم توسط نهادهای قدرت راحتتر از این حرفها باشد. مثلاً در مورد مثال جمعیت، جامعه ما این راه را میرود که روزی از طرف دولت حکم میآید که «جمعیت بیشتر، مسلمانان بیشتر» و همه به زاد و ولد مشغول میشوند و روزی هم حکم میآید که «مامان، بابا دو تا بچه کافیه» و همه به سمت زاد و ولد کمتر میروند.
تأثیر دیگری که قدرتزدگی بر روند اعمال قدرت، دارد آن است که به دلیل سادگی مکانیزم اعمال قدرت در ایران، در این دیار حتی هیچ دیکتاتور هوشمندی ظهور نکرده است . در اینجا نه ناپلئون مصداق دارد و نه استالین و نه هیتلر! دیکتاتور عاقلی که بتواند کشور را به پیشرفتهای آنی و جهشی رهنمون شود، در اینجا مصداق ندارد. زیرا اعمال قدرت نیاز به کمترین ذکاوتی ندارد. رئیس یک ایل هم میتواند حاکم این دیار باشد، همانطور که بوده است! پس نباید به خاطرعدم وجود شایستهسالاری نگران بود چراکه شایستگی و بایستگی برای حکمرانی در این دیار چندان لازم نیست.
4-گمگشتگی مفهوم حق: قدرتزدگی مانع اصلی برای پیدایش مفهوم «حق» در ایران زمین بوده است، نه دین و نه استبداد موانع اصلی در این راه نیستند، بلکه ریشه در آبی دیگر است. اساساً مفهوم «حق» برای کسانی مصداق پیدا میکند که در درون خود یک استغنا و بینیازی مییابند که آنان را در برابر قدرت، محق میکند نه مکلف. اما آدم قدرتزده که تمامی امید و آمالش در قدرت نهفته است دیگر خود را کسی نمیبیند، اصلاً خود را به حساب نمیآورد تا بخواهد دم از حقوق خود بزند. به ادبیات ما رجوع کنیم تا ببینیم ما خود را در برابر شاهان چه میدانستیم. مگر رعایا همان گوسفندان نیستند و شاهان، چوپان آنها؟ مگر فرد، چاکری بیش در مقابل سلطان نبود؟ و یا حتی کلبی در آستان سلطان؟ مگر رعایا بنده نبودند و شاهان مولا؟ حال کدام گوسفند و چاکر و کلب و بنده ای را دیدهاید که دم از حقوق خود زند؟ اینان اگر دمی هم زنند توصیهای است که شاه، بندهنوازی کند و به عدل حکم براند تا آنها دعایش کنند!
5-عدم دانایی: از بیسوادی و کمدانشی جامعه ما، چنان گله و شکایت است که کاسه، کوزه همه گرفتاریها بر سر آن خراب شده است. استبداد، عقبماندگی و هزار درد دیگر را معلول آن میدانند و میگویند دیکتاتوری سیاسی ناشی از جهل است. اما جهل ناشی از چیست؟ راه درمانش چیست؟ دانشگاه؟ خیر! با دانشگاه هیچ مشکلی حل نمیشود، دانشگاه بیسوادان ما را مدرکدار کرده است و روزگار را شاید پریشانتر کرده است چون به بیسوادان توهم دانشمندی داده است. بیسوادان را درمان، امر دیگری است. «بیکن» پدر علم جدید در جملهای دورانساز اعلام کرد که «دانش قدرت است»، دانش جدید، ابزاری است برای قدرت، اصلاً نوعی قدرت محسوب میشود. آدمی باید چنان در خود احساس قدرت کند که خود را برتر از طبیعت داند و برای کشف سرّ آن بکوشد تا بتواند حاکم و مالک طبیعت بیجان گردد. اما انسان قدرتزده چنان نقطه آمال و آرزوهای او کوتاه است که فقط چشم به اندک روزی رسیده از قدرت، میدوزد و چندان سر تغییر اوضاع را ندارد و اصلاً خود را به حساب نمیآورد و برای خودش حق و حقوق و قدرت قائل نیست.چنین شخصی آیا میتواند به علم دست یابد؟
حتی اگر به صورت صوری مدرکی هم گیریم، به راه تقلید میرویم و از خود نوآوری نداریم. اگر دکترا هم داشته باشیم باز فکر نمیکنیم که کسی هستیم و حق نوآوری داریم، بلکه دوباره تابع قدرتمندان میشویم. یکی تابع علوم غرب، یکی هم سر به آستان سنت ! دکتر میشویم که حرف ابنسینا را بفهمیم یا بدانیم هایدگر چه گفت یا این که….!
حکایات «قدرتزدگی» سر دراز دارد و این مقال اندکی از آن را کاوید. اما همینقدر هم کفایت میکند که بفهمیم کمتر حوزهای از فرهنگ و اخلاق این ملت است که آغشته به این درد و مسموم به این سم نباشد. دین و حکومت و دانش و فرد، هم مورد تهاجم این درد بدخیم قرار گرفتهاند و روزگارانی است که فرهنگ ما را زجر داده است. نشانه هایش در تاریخ ما بسیار است، در زبان و ادب ما، در اخلاق ما حتی در زندگی روزمره! امیدوارم این مقال کمکی باشد در شناسایی این درد. برای جامعهشناسی فرهنگی نباید به دوردستها رفت. درد در همین نزدیکیهاست. حتی در این خشتزدنهای بیثمر!!
