تبليغاتX
غربت فلسفه (تا پیروزی جنبش) - در فراق فروغ
چه زود دیر شد...ای داد. ای دل

"بعضی اوقات چقدر زیبا، شخصیت ها در اسامی جلوه می کند به طوریکه با تامل روی اسامی می توان به شخصیت ها رسید و با دقت بر شخصیت ها می شود،جلوه های آن اسامی را در آن ها دید.امروز یکی از این شخصیت های اسمی یا اسم های شخصیتی را شناختم.فروغ.آری او چون فروغی شد در آسمان ناامیدی ها،تاریکی ها،شوربختی ها و شبهه ها.قریب یک ماه هر چه خواست با ما کرد و چون صیدی ما را در دام دیوانش به هر سو که خواست کشید و دست آخر در کنار این دانه رهایم کرد."مرا به زوزه ی دراز توحش    در عضو جنسی حیوان چه کار     مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی حیوان چه کار         مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است      تبار خونی گل ها می دانید؟" آری می دانم.من وارث آنانم،تاریخم از آن ها گلگون است.قصه میهنم قصه خون است.خون گل ها.خدایا چه اسیری خوبی،چه تفرج خوبی،چه تفریح خوبی،چه سادگی خوبی و چه زیستن خوبی..."

 این نوشته کوتاه،زبان حال ما بود در سه سال و اندی پیش که در جذبه اشعار فروغ چرخان بودم.در آستانه چهلمین سالگرد فروغ،دوستی،خاطره دوست را دوباره در دل ما زنده کرد و دل پیر پیل هندو را دوباره آشفته کرد تا دوباره به سوی هندویش روان شود و دوباره ها را دوباره از سر گیرد.و این مقال حدیثی کوتاه است در وصف اشعار رویایی او.

 در مورد فروغ بحث و حدیث بسیار است.گروهی او را تکفیر می کنند و او را به هرزگی و فاحشگی متهم می کنند و گروهی هم به او از دریچه فیمینیستی می نگرند و او و شعرش را به خاطر مقابله با روحیه مردسالارانه و آشکار کردن تمایلات زنانه خویش،می ستایند.به زعم ما،هر دو دسته بر خطایند و در خلال مقال،خدمت هر دو گروه خواهم رسید اما قبل از آن باید با نگاهی تحلیلی،شعر فروغ را بررسی کنیم و سپس خطای این دو گروه را آشکار کنیم.

 برای بررسی هر نویسنده یا شاعری یا فیلسوف و جامعه شناسی ابتدا باید دید که مساله و درد آن ها چیست.آدمیان ابتدا با مساله مواجه می شوند و سپس برای حل آن اقدام می کنند.حال باید دید مساله فروغ چیست؟ دردش چیست؟ برای چه امری نگران است و در درمان کدام دردی شعر می گوید.

 برای فروغ "خویشتن" مساله است.خودی خودش مساله است."خویشتن" مساله ای است که همواره فروغ با آن دست و پنجه نرم می کند و با آن درگیر است.هر خواننده تیز بینی با خواندن دیوان اشعارش به این نکته بر می خورد که اکثر شعرهای او به صورت اول شخص بیان می شود.فقط چند شعر آن هم در آثار متاخر اوست که به صورت اول شخص بیان نمی شود.در بقیه اشعار این "من"است که سخن می گوید و خواننده بی درنگ می فهمد که خود فروغ است که در پناه اشعارش خود را به خواننده می نمایاند.همین نشان می دهد که "خویشتن"برای فروغ مساله مهم و مهمترین مساله است.

برای پرداختن به "خویشتن" اولین مرحله "خویشتن نگری" است.آدمی ابتدا باید خود را همانطور که هست بشناسد.به نوعی ابتدا باید صورت مساله را کاملا بفهمد  و بعد سراغ حل آن رود.برای همین مفهومی مانند "آینه"در شعر فروغ پر رنگ می شود.آینه،وسیله خویشتن نگری است."تمام روز در آینه گریه کردم" و یا "از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را".او حتی هنگامی که می خواهد به تولد دوباره خویش اشاره کند می گوید: "آینه ها به هوش می آیند." که استعاره از بیداری و آگاهی خویش یا همان خود آگاهی است.البته این پرداختن به خود و خود شناسی کار راحتی نیست."خویشتن نگری" بسیار دشوار است.آدمیان خود را به هر کاری مشغول می کنند تا "خویشتن خویش"را از یاد ببرند.تا خود را به غفلت زنند.مواجه راستین با خود کار بسیار دشواری است.با خود رو راست بودن کار ساده ای نیست زیرا که به قول فروغ "من مثل حس گمشدگی وحشت آورم." آری کسانی که توانایی مقابله با چنین وحشتی را داشته باشند فوق العاده کم اند و برای همین فروغ می گوید: "آیا در این دیار کسی هست که هنوز    از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش      وحشت نداشته باشد."

 فروغ در این خویشتن نگری نکته مهمی را کشف می کند و آن این است که خویشتن او در حصار است.به سنت و عرف و اجتماع زنجیر است.جامعه،مذهب،سنت و حتی مدرنیسم از او "من"ی می طلبد که او نیست.همه می خواهند تا "من" او را در حصار بکشند و به آن توانایی رهایی ندهند.سیل واژه های چون "قفس"،"اسیر"،"زندان"،"منجلاب"،"محبس"و...در دفاتر اول فروغ همه حکایت از این خویشتن به بند کشیده فروغ است.

 "تویی آن آسمان صاف روشن       من این کنج قفس مرغی اسیرم"

 "فضای این قفس تنگ است تنگ است"

 در این قفس،فروغ خود را اسیر می بیند.اسیر مردش که خود خواهی اش مانعی است برای رهایی او.برای "خود" بودن او.

 "ولی ای مرد،ای موجود خود خواه       مگو ننگ است،این شعر تو ننگ است         بر آن شوریده حالان هیچ دانی هیچ دانی         فضای این قفس تنگ است،تنگ است"

 اسیر جامعه اش که دروغ و ریا از آن می بارد

 "اینجا نشسته بر سر هر راهی       دیو دروغ و ننگ و ریاکاری      در آسمان تیره نمی بینم       نوری ز صبح روشن بیداری"

 اما فروغ در بیان اسارت خویشتن از این امور فراتر می رود و اسارت خویشتن را در امری مهمتر جستجو می کند.دیگر این نوع اسارت مانند خشونت مرد و نگاه هرزه و فریبکارانه شهر و اجتماع،ملموس نیست. بلکه بسیار پنهان و لطیف است.خود فروغ برای توضیح این اسارت از اصطلاح "پرده"استفاده می کند."تو که مرا به پرده ها کشیده ای."پرده چندان قابل لمس نیست،واضح نیست،بلکه لطیف است.با پنبه خویشتن آدمی را به اسارت می برند.پیچیدن هاله تقدیس و مقدس کردن امری یکی از همین اسارت هاست.مثلا در جامعه ما زیاد شنیده ایم که حجاب برای زن مانند صدف است برای مروارید.این یکی از همان "پرده"ها است.رهایی و آزادی را به صورت مستتر از شخص می گیرند و به آن رنگ ارزش و تقدیس می زنند تا این اسارت پوشیده و پنهان بماند و خویشتن آدمی با رضایت تن به این اسارت دهد.فروغ این "پرده"را درهم می شکند.او نمی خواهد پرده ای به دورش باشد زیرا "صدف سرد است." او نمی خواهد در پرده به اصطلاح ارزش ها رهایی خود را سودا کند.البته از آن طرف هم "پرده"ای دیگر برای اسارت آدمی مهیاست. تجدد با بزک کردن و عریان کردن " خویشتن" آن را همچون عروسک های کوکی به بازا مکاره شهوت روانه کرده است و "خویشتن" آدمی را در پشت ویترین آرایش و برهنگی به فروش گذارده است . پرده هایی که جامعه را به “شهر ستارگان گران و زن ساق باسن و پستان و پشت جلد و هنر” بدل کرده است و ستارگانی که “با هر فشار هرزه دستی       بی سبب فریاد می زنند   آه، من بسیار خوشبختم” . آری این رویکرد هم اسارتی است برای خویشتن انسانی و مانعی است برای رهایی و تکامل او. و دید تیز بین فروغ چه خوب این پرده ها را شناخت. او اسیر هیچ کدام از این دو پرده نشد ، نه حجابی بر سر کرد و نه هیچ گاه آرایش تندی کرد.

 علاوه بر اسارت " خویشتن" فروغ نکته ای دیگر نیز در خویشتن خویش می بیند. این نکته برعکس اسارت مذموم نیست ، بلکه بسیار مبارک است . فروغ در غایت و نهایت " خویشتن شناسی" خود ، خود را انسان می بیند  و بس . او نمی خواهد ملک و حوری و فرشته باشد.او مانند مولوی نیست که دم زند    "ما از فلک برتریم وز ملک افزونتریم" ، بلکه او ملک را رانده است و از فلک روی گردانده است اگر مولوی می خواهد انسان کاملی شود ، فروغ می خواهد کاملا انسان باشد . به نوعی می توان گفت فروغ در دوگانه آسمان و زمین، زمین را برمی گزیند. این گزینش را فروغ در شعر مهمی در اول دفتر " تولدی دیگر" این چنین توصیف می کند :

 "هرگز آرزو نکردم     یک ستاره در آسمان شوم                                            یا چون روح برگزیدگان                 همنشین خامش فرشتگان شوم

 هرگز از زمین جدا نبوده ام           با ستاره آشنا نبوده ام"

 فروغ همانطور که در دوگانه آسمان و زمین، زمین را می طلبد ، از دوگانه جسم و روح، جسم را می طلبد. دیوانش مشحون است از لغات جسم و تن و بدن و توصیفات گاه به وسواس این مفاهیم . اما کمتر نشانی از کلمه روح در آن است. او همه چیز را در تن و جسم می بیند.

 روی خاک ایستاده ام              با تنم که مثل ساقه گیاه                                                                                         

باد و آفتاب و آب را                  می مکد که زندگی کند

 بارور ز میل                           بارور ز درد

 روی خاک ایستاده ام              تا ستاره ها نوازشم کنند.

 او حتی زندگانی جاوید را هم در برابر همین زندگی دنیا سودا می کند. او همین زندگی در هم و برهم و آشفته بازار پر از درد و نکبت را می ستاید.

 "از دریچه نگاه می کنم             جز طنین یک ترانه نیستم

 جاودانه نیستم                      جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم

 در فغان لذتی که پاکتر از سکوت ساده غمیست           آشیانه جستجو نمی کنم

 در تنی که شبنمیست             روی زنبق تنم

 بر جدار کلبه ام که زندگیست     با خط سیاه عشق      یادگاری ها کشیده اند

 مردمان رهگذر ، قلب تیره خورده ، شمع واژگون".

 و در لابه لای تمام حقایق و پستی هایش ، زیبایی اش را می ستاید.

 "بر حروف درهم جنون        هر لبی که بر لبم رسید،یک ستاره نطفه بست        در شبم که می نشست روی رود یادگارها      پس چرا ستاره آرزو کنم"

 آری فروغ در ستایش انسانیت شعر می سراید.او در جستجوی حقیقت انسانی خویش است و در راه تکامل انسانی قدم می زند.اگر دیگر بزرگان در پی انسان حق اند. او به دنبال حقیقت انسانی است.انسانی که در این زیست می کند و در خاک ریشه دارد.و همین نکته است که باعث می شود،حتی روشنفکران ما،از در انتقاد بر فروغ برآیند.دکتر سروش همین دنیوی بودن فروغ را سبب نقد او قرار داد و او را در برابر عرفای قدیم خوار شمرد.حال دیگر حساب فقیهان و ظاهر بینان را خود بکنید.اما در جواب اینان باید گفت که بین انسان کاملی که مولوی می طلبد با کاملا انسانی که فروغ در جستجوی آن است،تفاوتی نیست و این هر دو در نهایت به هم می رسند.اگر آن ها به انسان کامل هستند و انسانی را می طلبند که از ملک و فلک افزون تر باشد،فروغ هم به دنبال آن است که انسانیت خود را به کمال برساند و می دانیم که مقصد هر دوی آن ها یکی است. هر چند که راه رسیدن به مقصد متفاوت است. و فروغ در آخرین شعرهایش چه خوش این نکته را سرود:

 "نهایت تمامی نیروها پیوستن است،پیوستن      به اصل روشن خورشید   و ریختن به شعور نور"

 آری چه جد و جهدت را بر این گذاری که انسان کاملی شوی و چه آنکه هم و غمت را بر آن گذاری که در انسانیت کامل شوی.مشکل دنیا آن است که که کسی به کمال نمی اندیشد و درد تکامل ندارد. حال اینکه انسان کاملی باشد یا کاملا انسان باشد،تفاوتی ندارد.

 "دیگر به کسی به عشق نیندیشید     دیگر کسی به فتح نیندیشید      و هیچ کس     دیگر به هیچ چیز نیندیشید"

 چه عشق دنیوی باشد چه الهی،چه فاتح آستان کبریایی شویم چه فاتح قلوب انسانی.مهم این است که به این مفاهیم بپردازیم و در آخر خواهیم دید که هر دوی این مفاهیم به یک مقصد ختم می شوند و دنیای بهتری رقم می خورد.درد زمانه آن است که اصلا عشقی ندارد،اصلا فتحی ندارد،کمالی ندارد.اینکه این مفاهیم آسمانی باشد یا دنیوی تفاوتی ندارد.آنان که این نکته را نمی فهمند و به اختیار دل خود بین جسم و روح،آسمان و زمین،ماده و معنا و ...مرز بندی کرده اند،بر فروغ طعنه زنند. اما چه باک و چه هراس از طعن طاعنان که " آن داغ ننگ خورده که می خندید      برطعنه های بیهوده من بودم "

 گفتیم که فروغ در "خویشتن خویش"دو نکته را دریافت یکی اسارتش و دیگری انسانیتش.به نوعی این دو تحفه و دو دستاورد "خویشتن نگری" اوست.پس از مرحله "خویشتن نگری" او به "خویشتن شکنی"می رسد.او باید بر علیه خویشتن اسیرش،عصیان کند،بشورد و طغیان کند و تمامی عوامل اسارتش را از بین ببرد.

 "من دلم می خواهد که به طغیانی تسلیم شوم     من دلم می خواهد    که ببارم از آن ابر بزرگ   که بگویم نه،نه،نه،نه"

 یا

 "رفتم ز خود که پرده براندازم     ز چهر پاک حضرت مریم ها"

 در ره عصیان باید قید نام و مال و آبرو و جاه و جلال را زد و "خویشتن"را بدون هیچ رنگ و ریایی بر افتاب افکند.عامیان،عاصیان را انگ ننگ زنند،اما عاصیان را چه باک.

 "به دور افکن حدیث نام،ای مرد     که ننگم لذتی مستانه داده    مرا می بخشد آن پروردگاری       که شاعر را،دلی دیوانه داده"

 این گذشتن از جاه و مقام و آبرو و خود را بر آفتاب روشنگر افکندن در بسیاری از بزرگان ما سابقه دارد.غزالی در جام شراب،آب می نوشد تا مردم گمان برند او شراب خواره ای بیش نیست.مولوی هم پس از ملاقات با شمس،تمامی مقام و منزلت و آبروی خود را رها کرد و بر سر بازار به چنگ مطربی به رقص در آمد.حافظ هم که پیر خرابات است و "از آن نقش خود به می پرستی زدم بر آب     که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن."حال چگونه است که زاهدان و ظاهریان و روشنفکران امروز این بزرگان را بری می دانند و بر فروغ طعنه می زنند.فروغ هم مانند آنان در "خویشتن شکنی"اش خود را بر آفتاب می افکند و حقیقت انسانی خود را آشکار می کند.حقیقتی که روزی مست هوس هاست و روزی شوق گناه در آن شعله ور است و روزی دیگر خلوتی با خدا دارد و...او تسبیح صداقت بر دست نگرفته و سجاده کرامت پهن نکرده است. او پنجره اش را گشوده است و در بر آفتاب ایستاده است تا ظاهر و باطنش هویدا شود و چه باکی از این که هوس و گنه او آشکار شود

 "باز هم از چشمه لب های من      تشنه ای سیراب شد،سیراب شد     باز هم در بستر آغوش من      رهروی در خواب شد،در خواب شد"

 روحیه عصیان چنان در او بالا است که در هیچ آرامگاهی، روح پر عصیان او آرام نمی گیرد.دل پر غوغایی او هیچ مامنی نمی یابد و سر پر شور او به هیچ سنگی نمی ایستد.او دست به دامن هر عشقی می زند،تن به هر تجربه ای می دهد اما در هیچ یک آرام نمی گیرد به قول خودش او " از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق" می آید.هیچ تجربه ای نیست که به او آرامش می دهد و مقصد نهایی او باشد.نه در آغوش دیگران و نه در دل طبیعت و نه در محضر خدا، روحیه عصیان گر فروغ رام شدنی نیست.او هر لحظه از تجربه ای به تجربه دیگر پناه می برد.به نوعی فروغ در حرکت دائمی است و در هیچ مقصدی توقف نمی کند.تحول است که برای او مهم است نه سمت و سوی تحول.به قول خودش "در سر من چیزی نیست به جز چرخش."و بی درنگ باز هم یاد خواجه شیراز می افتم که "تبارک ا... از این فتنه ها که در سر ماست." سر عصیانگر و پر فتنه اینان،هیچ گاه از دوران نمی ایستد.او مولوی نیست که دستت را بگیرد و از سر نی خبرت دهد و در دریای آرامش و یقین رهایت کند.فروغ دستت را می گیرد، از منجلابی بیرون می کشد، ولی سر گشته در نیمه راهت رهایت می کند.به تو می آموزد چه چیز نباید باشی،آن که چه باشی مهم نیست.فروغ فقط حرکت را توصیه می کند،نفس حرکت و تحول برای او مهم است.برای او زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.به نوعی زندگی برای او،"از نو بودگی" است.زندگیش جنب و جوش همیشگی است."چرا توقف کنم؟" او از پرنده مردنی،خاطره پرواز را به خاطر سپرده است.حال به کدامین سو؟به کدامین جهت؟به کدامین مقصد؟فروغ پاسخی نمی دهد. "چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد        و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد." او همواره قلبی نیمه تمام دارد و در جستجوی نیمه دیگر آن است.خود فروغ خوب می گوید که "من،من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد     بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام."برای او مهم ان است که مانند بادبادکی همواره در سیران بود و جوینده ای بود که هیچ هنگام یابنده نمی باشد.

 عصیان فروغ،حتی به وادی زبان هم کشیده می شود.زبان شعرای قدیم صرف نظر از تفاوت در ردیف و قافیه، دارای ابهام و اطناب بود.حقایق را در دل لطایف بیان پنهان می کردند و همین امر باعث دشواری فهم آنان می گشت.که می تواند بگوید حافظ در بیت "سر خدا که عارف سالک به کس نگفت      در حیرتم که باده فروش از کجا شنید"به کدام حقیقت اشاره دارد؟اما شعر فروغ از این ابهامات و پیچیدگی ها و تب و تاب کلمات فاصله می گیرد.ترکیب ها لطیف اند و زیبا،اما خالی از ابهام غامض شعرای قدیم.مثلا به هنگام توصیف بی اخلاقی جامعه چنان کلمات و ترکیب ها را به عریانی و وضوح بیان می کند که حیرت آور است:    "پیوسته در مراسم اعدام      وقتی طناب دار     چشمان پر تشنج محکومی را     از کاسه با فشار بیرون می ریخت    آن ها به خود فرو می رفتند     و از تصور شهوتناکی     اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید."

 فروغ این وضوح را در همه اشعارش رعایت می کند.بنابراین خواننده اشعار هم،باید این نکته را رعایت کند.مثلا بعضی از منتقدین،شعر "حیاط خانه ی ما تنها ست"که در آن فروغ برای "باغچه"اش دل می سوزاند،باغچه را استعاره از جامعه گرفته اند.در حالیکه فروغ از همان ابتدا زبان بی اطناب و واضح را برگزیده است.چگونه می تواند در یک شعر به سمت استعاره و ابهام بچرخد؟ او در مورد اجتماع هم شعر دارد و در آن از تعابیر واضحی چون "شهر" و "اجتماع"استفاده کرده است.پس فروغ نیازی ندارد از باغچه تعبیر اجتماع کند.در این شعر،او فقط از پس بهانه ی باغچه حیاطش،خانواده ی خود را وصف می کند و به انتقاد از پدر و مادر و برادرش می نشیند و به حال خواهرش دل می سوزاند.

 گفتیم که برای فروغ "خویشتن" مساله است.اما خویشتن همواره خود را در "اجتماع" می بینید."من" از هنگام "من" شدن،خود را در برابر "من"های دیگر در می یابد.به نوعی با آنان مرز بندی می کند و خودش را در جامعه،"من"می یابد.پس "خویشتن نگری"در نهایت به "جامعه نگری"منتهی می شود.خویشتن در جامعه است که "خویشتن" می شود.و بررسی "خویشتن" لاجرم بررسی "جامعه" را به دنبال دارد.در دفاتر اول اشعار فروغ، چندان صحبتی از اجتماع نیست.بلکه در "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است که بحث "جامعه نگری" و توصیف جامعه پر رنگ می شود به حدی که در بعضی از اشعار،اجتماع به صورت مستقل از "خویشتن" مطرح می شود و فروغ فقط به توصیف جامعه می پردازد. جامعه توصیفی فروغ مایوسانه است.جامه فروغ گرفتار به دو درد مهم است.یکی انفعال و دیگری بی اخلاقی.هر چه خود فروغ عاشق حرکت و تحول است جامعه اش ساکن است و ایستا.هر چه در سر فروغ به جز چرخش نیست،در سر جامعه اش خمودگی و انفعال است.او جامعه خود را گهواره مولفان فلسفه ی "بابا به من چه ولش کن"می داند.جایی که "زادگاه شیخ ابو دلقک کمانچه کش فوری" و "شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری" است.جامعه ای که "دستگاه چاپش تهیدست است" و فضلا و عرفا و عالمان و آگاهانش،خمودند و خمار.

 "من می توانم از فردا      در پستوی مغازه ی خاچیک      بعد از فرو کشیدن چندین نفس،از چند گرم جنس دست اول خالص      و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص      و پخش چند یا حق و یا هو و وغ وغ و هو هو      رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل و روشنفکر            و مکتب پیروان داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم"  

 و مردمانش جسدهای متحرک اند و از "غربتی به غربت دیگر"سرگردان اند و زندگان اش چنان مایوس اند و سرگشته که "به جز تفاله یک زنده نیستند."

 انفعال همواره به بی اخلاقی ختم می شود.جامعه منفعل،مرداب است و مرداب محل تخم ریزی حشرات فاسد.لازمه ی اخلاق، پویایی و جوشش و کوشش است.خمودگی و خماری،جایی برای اخلاق نمی گذارد.

 "و گاه جرقه ای،آری جرقه ای       این اجتماع ساکت بی جان را     یک باره از درون متلاشی می کرد      ان ها به هم هجوم می آوردند    مردان گلوی یکدیگر را       با کارد می دریدند     و در میان بستری از خون      با دختران نابالغ     همخوابه می شدند."

 دیدیم که فروغ عصیان گر است و از درد انفعال و بی اخلاقی جامعه نالان است.فروغ تمامی این تجارب را در یک تجربه جمع می کند.به نوعی فروغ پی می برد که تمامی تجارب عصیان و تحول و تاکید بر اخلاق در تجربه "کودکی" جمع است.به نوعی او پس از گذر عمری، دوباره به کودکی می رسد.تجربه نهایی را با تجربه نخستین پیوند می دهد.کودکی،گستاخی دارد،تحرک دارد،اخلاقیات دارد و در یک کلام خود زندگی است.زیستنی است که تمامی زیستن در حسرت آن است.زیستن کودکی، سرشار از حرکت، زیبایی، پویایی است و زیستن پس از کودکی انفعال است و ایستایی.به نوعی مرگ است.برای همین فروغ حسرت "هفت سالگی"اش را می خورد زیرا که پس از آن نزیسته است.بلکه در سکوت و سکون به مرگ رفته است.

 "بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم     و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس می کشید" و "مرگ روی ضریح مقدس نشسته بود."

 در کودکی آدمی در "کوچه های خاکی معصومیت" غوطه ور است و تقدیسات برای او رنگی دگر دارد.فروغ پس از رجعت به کودکی،مفاهیم مقدس را هم به زبان کودکی می ستاید.دیگر خدا برایش "بر پشت بام خانه قدم می زند" و او به او "سلام" می گوید.او حتی آمالش را مانند کودکی اش به زبان کودکی در فردی خلاصه می کند.فردی که "یا قاضی القضات" است "یا حاجت الحاجات" است و مانند کودکی توانایی های او را می ستاید "می تواند هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد."و از او آروزهای پاک کودکیش را طلب می کند.

 "کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید    و سفره را می اندازد       و نان را قسمت می کند     و پپسی را قسمت می کند     و باغ ملی را قسمت می کند     و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند.......   و هر چه باد کرده باشد را قسمت می کند      و سهم ما را هم می دهد     من خواب دیده ام."

 فروغ از دل کودک گرایی خودش به طبیعت گرایی می رسد.کودک با طبیعت و در طبیعت است.دشمن طبیعت نیست.طبیعت جایگاه بازی کودک است.طبیعت عالم کودک است.نه محل کار و رشد ثروت او.پس فروغ مانند کودکی اش با طبیعت همنوا می شود.هیچ شاعری نیست که در شعرش از طبیعت بهره نبرد. ولی فروغ در "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" با طبیعت هم ذات می شود:

 "من خوشه های نارس گندم را به زیر پستانهایم می گیرم" یا "من از عناصر چهر گانه اطاعت می کنم"

 حجم عناصر طبیعی به کار رفته در اشعار دفتر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"چندین برابر می شود.او دیگر صدای "زنجره ها" را می شنود و خود را از "سلاله ی درختان"می داند و "سوسک" برایش "سخن می گوید."

 طبیعت گرایی او همان کودک گرایی او ست.شاهد این مدعا آن است که فروغ فقط از درخت و زنجره و جنگل و رود صحبت نمی کند بلکه از "آسمان توپخانه" و "سینمای فردین" و "مزه یپپسی" هم سخن می راند.پس طبیعت گرایی او را نباید با وحدت وجود عرفا خلط کرد.

 در ادامه روند طبیعت گرایی او به مبارزه با تکنولوژی می رسد.تکنولوژی نماد ظاهری نوسازی و دشمن طبیعت است.او از زمانه ای که "صدای زنجره ها را کشته" و به "صدای زنگ مدرسه" و "صدای سوت کارخانه اسلحه سازی" دل بسته است،در وحشت است.او جامعه ای را می بیند که به سرعت به سمت نوسازی پیش می رود اما به همان سرعت از اخلاق دور می شود.برای همین می گوید "ای دوست،ای برادر،ای هم خون      وقتی به ماه رسیدی     تاریخ قتل عام گل ها رابنویس."

 به نوعی می توان گفت که فروغ چندان سر سازگاری با مدرنیسم هم ندارد و نباید او را زنی خواهان مدرنیسم شناخت.او اگر بر سنت می تازد بر مدرنیسم هم پناه نمی برد و نباید او را در ذیل مکاتب مدرن چون فیمینیسم تحلیل کرد.به نوعی سر پر سودای او در قالب یک مکتب نمی گنجد و باید او را فراتر از این امور دید.نه آنکه او نسبت به جفای بر زن در جامعه بی تفاوت باشد ولی او جفای بر زن را از دیدی بلندتر می بینید.او نگران بی اخلاقی و انفعال جامعه است و ستم پیشگی بر زنان را زاییده این آفات می بیند و سعی در ترمیم آن ها دارد.درمان این دردها از دریچه مدرنیسم نیست.او خود می گوید:" من شبدر چهار پری را می بویم      که روی گور مفاهیم کهنه روییده است."به نوعی او برای درمان جامعه دل سنت پوسیده را می کاود و سعی دارد تا با کنار زدن زنگار سنن پوسیده،به مفاهیم لطیف و حیات بخش رسد.منابع مطالعاتی او هم در اواخر عمر،منبع درجه اول سنن اخلاقی چون کتاب های عهد عتیق،انجیل و قرآن بوده است نه کتب فلسفی جدید.پس او هم مانند دیگر روشنفکران آن دوران،به نوعی بازگشت به مفاهیم خالص و لطیف اولیه را توصیه می کند نه گذاردن سر، بر آستان مدرنیسم.

 سخن آخر آنکه مساله فروغ "خویشتن"است و پیام او "زندگی"است.فروغ تجربه ای بی پایان است.رهروی همیشگی است که پرواز را باید به خاطر سپرد.پرواز راهمیشه باید آرزو کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 4:25  توسط احسان  |