تبليغاتX
غربت فلسفه (تا رهایی دانشجویان امیرکبیر) - برای میرحسین (آشنای مخاطبان آشنا)

 

میر حسین آمد. به همان سرعتی که رفته بود، قصد آمدن کرد. گویی تصمیم گرفته است که بدود. او زمانی در پرده خلوت نشستن را به کمر همت بستن ترجیح داده بود و حالا دوباره می خواهد با چرخ حاکمیت کشور درآویزد. اینکه چرا امروز او به این تصمیم رسیده است و به قول ادبیات سیاسی مصطلح کشور، احساس تکلیف کرده است، می تواند در تصمیم گیری مردم نسبت به رد و قبول او، تاثیر شایانی داشته باشد. پس سوال آن می شود که چرا او امروز را برگزیده و احساس تکلیف نموده است و نه دیروز را برگزید و نه برای فردا درنگ کرد؟

بی تردید مصایب و مشکلات پیش آمده در دولت احمدی نژاد در این تصمیم گیری تاثیر فراوانی داشته است. این دولت حدی برای اشتباهات و مشکلات خود نمی شناسد. امید سیاسی را که تمام سرمایه یک حاکمیت عادلانه است، در میان فعالان سیاسی به حداقل ممکن رسانده است. حداقل مرام و عقلانیت سیاسی، در دولت نهم به دور افکنده شد تا دیگر کسی طلب بهبود اوضاع نکند. از همین رو انتظار تنها چاره سیاستمدارن گشت تا مگر این دولت مستعجل شود. آخر در برابر دولتی که با نیمی از کابینه خود در تناقض می افتد، تحریم و اجماع بین المللی بر ضد کشور را به استهزا می گیرد و در برابر هر روند جدی سیاسی شوخ طبعی پیشه می کند، تمامی دایره مدیرتی خود را در دایره تنگ خویشاوندان و رفقای قدیمه ی زمان سابق که در نهایت پنجاه نفر هم نمی شوند، محدود می کند تا جایی که مجبور می شود به یکی از آنها پنج شغل دهد، به جای عمل، فقط حرف می زند و حرف و حرف، گویی که یک پای ثابتش را به گفتگوی رسانه ای بسته اند و در تمامی این حرفها هم ادعای کار می کند و کار.

 آن قدر ساده بینی پیشه می کند که بیانیه الزام آور حقوقی تحریم ملک را مشتی کاغذ بی اعتبار می داند، دخل و خرج سالیانه هفتاد میلیون را در سی و هشت صفحه خلاصه می کند، ادعا می کند که در مجمع گرد آمدن سران ملل جهان، نوری او را در بر می گیرد، آمریکاییها برای ربودنش نقشه می کشند و او هم با زیرکی از آن فرار می کند و هزار بیت دیگر این شاهنامه ایران زمین را دیگر خود به یاد آر. چه چاره ای جز انتظار می رود کار فعالین سیاسی در برابر این دفتر بی معنی، کار همان درویش شده است که فضیلت حاکم را خوابیدن او دانست که وقت بیداری، هر دم به کار تخریب جایی است.

 در عرصه اقتصادی نیز، هر دم از باغ، بری می رسد.  دولت سالی را به جلو کشیدن یا نکشیدن ساعت رسمی سرگرم است. روزی از خواب بیدار می شوند و هیئت مدیره شرکت بیمه را بیرون می کنند، با خوبی و خوشی تمامی نفت صد و چهل دلاری را سر می کشند و بعد هم خندان خندان در برابر رسانه از محرمانه بودن حساب ذخیره مملکت دم می زنند. نفت اکنون ما را، سی و شش چوب(!) می خرند، دخل و خرج سالیانه ملت را با چهل و پنج چوب بسته اند! این شهوت خرج را به چه قحطی دخل! از نظریات اقتصادی مایه نمی گذارم، که این دولت انان را هم غربی می داند نه علمی. از همان داستانهای کودکی بگوییم. داستان مورچه و فکر زمستان را حاکمان دولت مگر نشنیده اند؟ در همان حد نیز آنان عمل نکرده اند. آن روز که چهل چهلی نفت بود، همه را سیب و سیب زمینی از همان غربی ها خریدند و خوردیم هم سیب کار و هم سیب زمینی کار وطن را بدبخت کردند و هم برای زمستان تهی دستمان کردند. کافیست حساب ذخیره محرمانهاز خودمان را با حساب آشکار یکی از همین کشورهای عربی نفت خیز مقایسه کنید تا ببینید کداممان فکر زمستان بوده ایم. از دنیای ارقام و آمار هم که حرف نزنیم، نرخ تورم، میزان بیکاری، میزان صادرات و واردات و هزار نرخ ریز و درشت دیگر. چرا که دولت دیری است هر کار شالوده شکنی نظام محاسباتی این ارقام استو مثلاً خانه داری را هم یک شغل حساب می کند، تا نرخ بیکاری را پایین بیاورد! گویی می تواند با اعلام داده های خوب و بهنجار، واقعیت در برابر چشم را نهان کند. اما واقعیت در یک کلام عیان است که نان بسیار سخت تر به سفره می آید. او که قول داده بود نفت را بر سر سفره ها می آورد، دارد نان را از سر سفره ها می برد.

در عرصه اجتماعی هم دولت، به کار چوب کردن بر هر گوشه ای از زندگی خلق است. سالیانی به آرایش مو و مد لباس و نوع کفش و هزار چیز دیگر گیر داده اند تا به مدد این کار مانع رشد فساد شوند! باز هم از نظریات جامعه شناسانه و نقض غرض بودن این اعمال – دفع فسادی به افسدی؛ دفع بدحجابی با زور – و حتی نتیجه عکس دادن این حرکات بحث نمی کنیم که باز هم این دولت آنها را  غربی می داند. فقط می پرسم کو جوانمردی؟

اما نگران کننده تر از همه اینها، جولان دروغ در عرصه های مختلف عملکرد این دولت است. بی گمان این دولت ، به دروغ عادت کرده است. دولت به راحتی و حتی تا حد زیادی بچه گانه بسیاری از حرفها و حدیثهای خود را نکذیب می کند. ادعای هاله نور، با وجود تصویر تکذیب می شود. شعار نفت بر سر سفره مردم، شعاری ناگفته دانسته شد، دولتی که ادعا می کرد، مشکل کشور، مدل موی جوانان نیست، طرح امنیت اجتماعی را اجرا می کند و در سال آخر، زیر حمایتش از این طرح می زند تا بازخورد منفی در صندوقهای رای نداشته باشد. مشاوری که برای رای آوری رییسش از مجاز بودن آمدن خوانندگان مهاجر ینگه دنیا به میهن دم زده بود، پس از رد شدن از پل به آنی رندی پیشه کرد و دم از دستگیری آنان پس از ورودشان به میهن زد! اما اوج دروغ و حتی تقدیس دروغ در ماجرای کردان رقم خورد که شرم واقعه قلم را نمی چرخاند.

این پریشانی خارج از حد تصور این کهنه کشت زار، دیگر هر دردمندی را بر سر غیرت می آورد که تا اندک فرصت باقی مانده را پاس دارد و با همت خویش، حداقل مانع پیشرفت این سلسله بی خردی گردد. میر حسین نیز از این قاعده مستثنی نیست و چه بسا اگر این سلسله پریشان را نهایتی تصور بود، آنگاه او به میدان پای نمی نهاد. دیگر هر عاقلی می داند که وضع بدین قرار بماند دیری نمی ماند که کشتی ملک غرقه شود ... پس باید عزم میدان کرد تا شاید میان دار این پریشانی را از میدان به در کرد.

اما این دلیل، اگر جامع باشد، مانع نیست. چرا که دیگرانی نیز بودند که توانایی پنجه افکندن با میان دار را داشته باشند. پس چرا میر حسین با وجود آنان، ترجیح داد تا خود بیاید و کار را به دیگران نسپارد؟

برای پاسخ، دیگر باید گمانه ای زد. این گمانه دور از ذهن نیست که تمامی این سلسله پریشانیها، در دولتی اتفاق افتاد که ادعای بازگشت به رویکرد انقلابی دهه شصت را سر می داد. بارها ای میان دار این سلسله پریشانی ما بارها از میان دار این حلقه بی خردی شنیده ایم که دولتهای شانزده سال پیش از خود را دولی منحرف از آرمانهای انقلاب معرفی می کرد. پس لاجرم دولت تثبیت شده هده شصت را، دولتی انقلابی می دانست و از آن برای خود پشتوانه ذخیره می کرد. واقعیت آن است که دولتی که ادعای دولت میر حسین را می کند، سبب این همه پریشانی است و میرحسین با به میدان آمدنش می خواهد نشان دهد این دولت از انقلاب، جز نامی را یدک نمی کشد. اگر دم از شعارهای دهه شصت می زند، آن شعار ها را از هرگونه شعور تهی کرده است و فقط پوسته لفظش را نگه داشته است. میر حسین به خوبی می داند که هر شعاری با رویکرد سیاسی و اقتصادی،  منوط به زمان و مکان خاصی است. زنده بودن شعارها، در تکرار مکرر و همیشگی آنها نیست. این کار ثمره ای جر مضحک شدن آنان در عرصه تاریخ ندارد. زنده بودن، در تجدید حیات منطبق بر زمان و مکان است. دهه شصت و آن شرایط، کاری را طلب می کرد و امروز هم کاری دگر. انقلاب زنده می ماند، اگر بتواند در شرایط جدید، شعار های نو تولید کند و عرصه های جدید را برای جهانیان بگشاید. نه آن که بخواهد از زمان و زمانه عقب بیفتد و گام به پیش نرفتن را به ثابت قدمی تعبیر کند. میر حسین می آید تا انتقام آرمان های خویش را از مدعی آرمان های بستاند. مدعی دیر رسیده ای که هیچ سهمی از عقلانیت باطر آن آرمانها نبوده است، از همین رو نمی تواند به کمک آن باطن، ظاهری نو برای آرمانهای انقلاب بیابد. میرحسین می خواهد عقلانیت آن آرمانها را دوباره به ظهور برساند. و این ظهور، حضور دوباره اش را واجب می نماید. بی شک زمان حال میر حسین در برابر احمدی نژاد می تواند این شعر باشد که " من رمیده ز غیرت پافتادم دوش///////  نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه"  آن آرمانها دارد می میرد، به وسیله تکرار خالی از شعور خود آن آرمانها. با به تعبیر بهتر، معانی آنها در ذیل لفاظی آنها جان می دهند. مگر یکی از صاحبان آن معانی به دادشان برسد. باید یک آشنای معانی، داد خود را از پرگوی الفاظ آن معانی بستاند. پس باشد که آشنایان مخاطبش شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:21  توسط احسان  |